۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

کَما یَمُرُّ دمشقی باندلسی..

داشتم جعبه‌م رو مرتب می‌کردم. نه، یه نقاشی ازت‌ پیدا کرده‌بودم و داشتم می‌ذاشتم تو جعبه‌م. یه کاغذ ازت افتاد بیرون. یادته نوشته‌بودی 《 هوا آبستن اتفاقات است》 ؟


من دراز کشیدم روی تختم، برعکس. امرُّ باسمکَ [ لا جیش یحاصرنی؟ ]

ببخشید، اما چرا. 

دراز کشیدم و دور تا دورمو سپاه ناامیدی پر کرده. زیر دغدغه‌هام و حرفام غرق می‌شم وقتی تو دور می‌شی و دور می‌شی و دور می‌شی و ازت فقط یه آندلس می‌مونه و پژواکِ صدا که 《 هوا آبستن اتفاقات است》 ؛ دستمو دراز می‌کنم سمتِ نشون‌کردن ارکسترای مختلف. درس خوندن. صد و هشتاد رو به دویست و چندکتاب ارتقا دادن و زمان رو بغل می‌کنم. زمان می‌دم که کم‌تر درد کنه. غمگین نگاه کردنم، خشمگین می‌شه. وقتی غمگین نگاهم می‌کنی که دورم، خشم تمامِ زندگیمو آتیش می‌زنه. وقتی هرچی می‌گردم، از هیچ وری به PMS ام نزدیک نیستم که بندازم‌ گردن اون و بهت اطمینان بدم اشتباه کردی، باید قبول کنی که《 هوا، آبستن اتفاقات است 》.


موسیقی‌ای که ازش استفاده شده توی پست، از مارسل خلیفه‌ست با شعرِ محمود درویش. پیشنهاد ویژه.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۷ بهمن ۹۶

:-"

برف شروع کرد باریدن. درست سر ساعت "چیزایی که هیچ‌وقت نمی‌گیم" سینه‌ی آسمون پاره شد.

میگم:" دیدی روزت برفی شد؟" -" برف نمیاد که عزیزم"

روی مدرسه‌ی ما برف بود که دونه دونه سوراخ سنبه‌های زمین رو پر می‌کرد. درسته که اسمش روز آتناس، اما منم که امروز شانسم میدرخشه. منم که امروز یک سال خوشبختی به نامم خورد. و تمدید شد. 

به نام شما؛ به کام من.:)

  • تانژانت
  • شنبه ۷ بهمن ۹۶

تف تو کتابای دینی که باعث می‌شن از وحشت، مو به تن آدم سیخ بشه. تف.
خدایِ من.. خدایِ عزیزِ عزیزِ من.. تو کدومی؟ اونی که کتاب دینی می‌گه یا اینی که بولحسن خرقانی می‌گه؟ * بیام بغلت یا پشت میز قایم بشم؟

* نقل است که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد٬
آوازی شنید که :
« هان ای بوالحسنو! 
خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت:
« بار خدای! 
خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجده ات نکند؟»
آواز آمد:
« نه از تو،  نه از ما »
  • نت فالش
  • جمعه ۶ بهمن ۹۶

بعد سمانه یه بار می‌گفت نه برای تو و سن تو، برای همه و همیشه زوده..

مامانم دیوانه‌م می‌کنه.

آیا این جزو دوست بودن و روابط صمیمی و فلان حساب می‌شه که مغز دخترت رو با حواشی روابطش از هم بپاشونی؟

واقعا متوجه نمی‌شه حرف‌های خاله‌زنکی که هیچ کاری از آدم در راستاشون برنمیاد، فقط آدمو از مردم دلزده و دلشکسته می‌کنه و ریدن روی زمان و زندگی و اعصاب خود آدمه؟

کلافه‌م؟ آره. نمی‌تونم پای مامانو از رابطه‌م قطع کنم. هرچقدر تلاش می‌کنم، تمومش نمی‌کنه. با خودم می‌گم چقد خوشبختن کسایی که روابطشونو از خانوادشون قایم کردن. کلافه و دیوانه و دلشکسته‌م. این جزو بی‌محتواترین پستامه اما وقتی کسی نیست که باهاش حرف بزنم، باید این‌جا بنویسم دیگه... همینه که هست.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۴ بهمن ۹۶

یک رو [ تو] سریست دیگر.

بدفالش نواختند.. .اجرا تمام شد. مردها بلند می‌شوند و دست می‌زنند. دسته‌گل‌های رنگارنگ را به نوازنده‌های مرد تقدیم می‌کنند.  نوازنده‌ها لبخندافتخارآمیز می‌زنند و سه‌بار به تماشاگران تعظیم می‌کنند. رهبرِ مردِ ارکستر دستش را به سمتِ جمعیت می‌گیرد و به افتخارِ مردهای حاضر در جمعیت دست می‌زند. پرده پایین می‌آید.

- ناراحت نباش حالا.

مردهای تماشاگر از سالن خارج می‌شوند و زیرلب غرولند می‌کنند که عجب روزگاریست ها. مردهایِ نوازنده همان‌طور که لپِ دخترک را می‌کشند می‌گویند که « حالا دغدغه‌ات که این نباشد. دفعه‌ی بعد شاید خب. »

- بد فالش ننواختند؟



مردها فوتبال بازی می‌کنند. مردها تماشا می‌کنند. مردها فحش می‌دهند و همان‌وسط از خودشان می‌پرسند اگر این فحش‌ها را زنشان بشنود چه؟ از غیرت، بلندتر فحش می‌دهند. 

زنِ هادیِ نوروزی فریاد می‌کشد « الآن که هادی مرد توانستم به ورزشگاه بیایم! » و مردی، پا روی پا انداخته و درحالِ خریدِ بلیتِ مسابقهِ مورد علاقه‌اش از این‌که بهترین جای استادیوم پر شده خشمگین می‌شود. می‌نویسد « پیش از این زن‌ها بلد بودند با فیلم‌هایی مثلِ آفساید اعتراض کنند. به‌به. توی خانه‌شان نشسته‌بودند و اعتراضشان دخلی هم به ما نداشت. اعتراض واقعی همان‌شکلیست. الآن این خورده فمنیست‌های ریخته گوشه‌ی سفره با این که می‌دانند توی ورزشگاه راهشان نمی‌دهند می‌روند بلیت می‌خرند، نمی‌شینند، جای ما را هم حسابی تنگ می‌کنند. ضعیفه‌ ها! »


پدرم دادِ سخن را بر خلافِ حجاب اجباری سر می‌دهد. به نظرش زن‌ها آزادند بر بدنشان حکومت کنند. وقتی یک‌نفر می‌آید برای درست‌ کردنِ آیفون، من را هل می‌دهد توی اتاق که « بیرون نیا! » . بابا به اسلامی معتقد است که در آن کسی حقِ اجبار حجاب به کسی را ندارد. هربار که حرف می‌زنیم با جدیتی کم‌سابقه ابروهایش را تهدید آمیز می‌اندازد بالا که « اگر گشت گرفتَت، تمام آزادی‌هات به حالت تعلیق در می‌آیند. » و هرازگاهی که فیلم از گشت‌ارشاد می‌بیند، سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد.


همه‌ی مردان ایرانی معتقدند که « زن در ایران باستان موجودِ مقدسی بوده، نباید او را با اجبار به حجاب تحقیر کرد. » و بعد از ارسال همین پیام، وارد صفحه‌ی آزادی‌های یواشکی می‌شوند و مردهای شال سفید به سر را تمسخر می‌کنند و به مسیح علینژاد می‌خندند که « خانم، با این وضع مملکت دغدغه‌ات این‌هاست؟ من خودم یک مردم، طرفدار حقوق زن هم هستم اما.. »


می‌دانید مردهایِ عزیز، این روزها گذراست. داغش روی پیشانی خود ما می‌ماند که چرا نایستادیم. چرا سراغِ مادرِ خیابان انقلاب را نگرفتیم. چرا به خودمان اعتماد نکردیم و هیچ‌کس را یار ندانستیم. اما این داغ می‌رود. زمان می‌برد، اما می‌رود. زمستان و خزان می‌گذرد. روسیاهیش، آن داغِ سرخ‌رنگِ مشخصی که یک روز باعث می‌شود نتوانید سرتان را بالا بیاورید و در چشم جهان نگاه بکنید؛ می‌ماند برای شما. برای شما که گفتید « موسیقی باید آزاد باشد» و با آن لبخندِ کریهِ ذوق‌زده به جمعیت نگاه کردید و ساز کوک کردید. برای شما که اعتراضی را درست می‌دانید که کاری به کارِ آزادی‌هایتان نداشته‌باشد. کمک شما را نطلبد. حتی از یک بازیِ مسخره که هربار صفر، صفر تمام می‌شود هم مجبور نباشید بگذرید و زن‌ها و دخترها را بی‌پناه، با تمسخر و تحقیر پشت درهای ورزشگاه رها کردید. برای شما که همیشه ایستادید یک‌گوشه تا گشت‌ارشاد موهای یک زن را بکشد و دوربینتان را درآوردید. برای شما که اگر روزی دستتان برسد، همان‌طور که از کوروش کبیر و ماندانا و نخستین سردار زن می‌گویید، پشت همه‌مان را با تمسخر خالی می‌گذارید. می‌ماند برای شما، که حوصله‌ی سروصدایِ ما را ندارید. می‌گوید « فمنیست است مثلا! » و انگار که فحش داده‌باشید رویتان را برمی‌گردانید، که « نمی‌دانم. خوش به حالشان که دغدغه‌شان همین چیزهاست. »


لبخندش فقط...



  • نت فالش
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶

این زمین به قدر یک کفن کفاف ریشه نمی‌دهد؟

می‌گم ازین زندگی انگل‌وارم بدم میاد. این بی‌فایده بودن. این تماشا کردن و ناتوانی توی تاثیر روی آدما، حتی نزدیکاش. حتی مامانم و برادرم.

می‌گم دیوانه شدم بس که نگاه کردم و تاسف خوردم. بس که پستامو هم‌فکرام خوندن و حرفامو دوستام شنیدن.

بس که هربار بعد از تلاش، مسخره شدم. بس که بوی گند و گه شامه‌م رو پر کرده. تعریف می‌کنم هردفعه که یه حرفی می‌زنم که نمی‌دونه، هردفعه از ضرورتای خوندن یک‌فاکین کتاب سالانه حرف می‌زنم؛ مامانم مسخره‌م می‌کنه و با تمسخر و خنده می‌گه بابا داااانا. تعریف می‌کنم اون‌روز بچه‌های کلاس تعریف می‌کردن که اول سال ازت بدمون میومد چون فکر‌ می‌کردیم چه موجود جوگیر احمقی هستی و وقتی دلیلشو پرسیدم گفتن چون‌ یه‌سره کتاب دستت بود. تعریف می‌کنم اون‌دفعه که راجع‌به کمبود انرژی توضیح دادم و هم‌مدرسه‌ایم تو صورتم خندید، گفت من که صبحانه خوردم انرژی دارم و برقِ اضافه رو مجددا روشن کرد. تعریف می‌کنم امروزو که ایستادم کنار کسی که ساختمونو تمیز می‌کنه، براش از‌ کمبود آب گفتم و بعد برای تلطیف حرفم‌ گفتم 《 نصف سد کرجو خالی کردین که. 》 و تو روم مسخرم کرد. 《 تموم شد خودم پرش می‌کنم. 》 و دوباره دستشو جلوی شیلنگ‌ گرفت تا گرد و غبار رو با فشار از روی سنگ‌فرش جمع کنه.

تعریف می‌کنم و تعریف می‌کنم و تعریف می‌کنم.


تعریف می‌کنم که وقتی هیچ‌کاری ازم برنمیاد، می‌خوام بمیرم.

  • نت فالش
  • يكشنبه ۱ بهمن ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.