۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

دیو جمع های شاد، دیو آدم های زیاد، دیو امید و دیو قهقهه

مردم اون بیرون بوق می زدن، می خندیدن و امید داشتن و خوشحال بودن.

من؟ هوا رو سینه م سنگینی می کرد. خودمو قایم کرده بودم زیر دو لایه پتو، می لرزیدم و حس می کردم که از کوچکترین روزنه هم ممکنه 《 دیو جمع های شاد شاد 》 رخنه کنه تو و منو خفه کنه.. 


  • نت فالش
  • يكشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۶

ز شب چه خواهی؟ طرب چه جویی؟ به دل چه گویی ز هجر باران؟*

-ماه شبت درخشان.

بهترین خداحافظیه با شبی که فرداش سرنوشتت رو اعلام میکنن.

+ماه شبت درخشان؛ ناممکنه شبی که ماهش درخشانه، داستان از ناامیدی تو خودش بپروره تا صب سر زا نقلش کنه.

-به هرحال تو این دنیا یکی ناامید میشه. گریه میکنه و بهت زده آیندش رو مخروبه میبینه.. خودخواه نباش. همه شبا از جنس تاریکی و ناامیدین.

+میشه به برد نیاز داشت و همزمان نذاری روبروییت ببازه؟

-الان؟ نه. اما باید جوری بود که همه شاد باشن همه. از کارگر تا چاردرصدی. از شور شور تا بی نمکی.

+پس کاش شب داستانی تو دلش باشه که عاقبت یه روز، روزی بیاد که آینده ها روشن..



نت فالش: کاش یه روزی بیاد که آینده ها روشن باشه.. چشم‌ها  پر از برقِ خنده.. آدم‌ها تو صورت هم لبخند بپاشن و امید باشه و امید باشه و امید باشه و امید...

و رهایی.



* بله، یاران عامدانه به باران تبدیل شده.

  • تانژانت
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶

نمک نخورید و قند و کافئین. بمیرید که جبران شه درواقع!

به‌طورِ کلی، زن‌ها تنها یازده روز از ماه را در حالتِ مناسبِ هورمونی قرار دارند. یکی به خدا بگوید که خشونت علیه زنان را متوقف کند لطفا!
  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۵ ارديبهشت ۹۶

خدا امانت خود را به آدمی بخشید...

از دستم ناراحت بودی؟ رفته بودی بدون هیچ خبری. برام نوتیفیکیشن اومد. « اومدی بیرون از خونه، سمت چپ. »
- از اینجا جقدر تا دریا راهه؟!

صدایِ دریا بود. موج بود. انگشتایِ لختِ پا، تو خنکی آب بود. 
« می‌خواستم بهت بگم آخرین باریه که منتظرت موندم. »
«  منو هشت ساعتِ تمام منتظر گذاشتی! »

اما تو که می‌دونی، بدونِ منتظر بودن هیچ لطفی نداره! :)

_

خورشید خودشو پهن کرده بود رویِ دستام، پاهام و سرشونه هام؛ باد مرطوب موهام رو با خودش می‌برد و دریا بهمون لبخند می‌زد. حواسش به‌ ما بود.
« این.. باید همون آفتاب و گرمایِ زندگی بخشی باشه که کامو توصیف می‌کنه. »

و خب تو باید همون باشی که فروغ می‌گه. ز گندم‌زارها سرشارتر و ز زرین شاخه‌ها پر بار تر.


« بر روی ما، نگاهِ خدا خنده می‌زند.. »
« نورِ خورشید پخش شده رویِ چشمات، هزار رنگ شدن. :) »
_

پدال می‌زنم. خورشید، می‌خنده. از روبرویِ اون باغِ جادویی شروع می‌کنم. از جلویِ اون خونه صورتی- آبی رد می‌شم و از حصارهایِ درختیِ سبزِ سبزِ سبز. باد تویِ موهامه. « باهام مسابقه می‌دی؟»
با پایِ پیاده، از پشت سرم شروع می‌کنی و « میگ، میگ! ». تو بردی. نه فقط مسابقه‌ رو.


_

مامان بهم می‌گه که بدونِ آرایش یک جنایت در حقِ بشریتَم. لباسمو دوست دارم. اما تو پرتم می‌کنی تویِ آب، جسارتش رو پیدا می‌کنم و زنده‌ترین خواهرِ دنیام که دستِ پارسا رو می‌گیرم و با هم رویِ موج‌ها سوار می‌شیم. بهم می‌گی « رویِ صورتت ماسه‌س.» اصلاح می کنی « اما خوشگل شدی، من دوسش دارم.» و باز هم شنا می‌کنیم.

_

مابقیش چیه؟! رقصِِ لبِ ساحله و نور و کسی که به مزخرف بودنِ صدام موقعِ خوندنِ Je veux  کوچک ترین اهمیتی نمی ده. مابقیش یه صحنه‌س از انعکاسِ نورِ خورشید رو دریا، فوتبالِ ساحلی و تویی که خطِ ساحل رو به سمت من می دویی.

_

این سکانس، جزو آخری‌هاست. تشکیل شده از « من که والیبال بلد نیستم» و ترکِ جمع. تشکیل شده از « پیدام کن» که سِند نمی‌شه، چون دستات شونه‌م رو لمس می‌کنن. تشکیل شده از اقدام خرِ درون مبنی بر پاشیدن شن توی چشم‌هایِ نفرِ سوم و تشکیل شده از « دیوونه» داماهی و آسمونِ صورتی. تشکیل شده از تلخیِ دخترِ بداخلاق درون و تشکیل شده از راه و رسمِ دلداری که حسابی بلدی. تشکیل شده از دو تا سگِ ولگردِ زخمی که میان پوزه‌هاشون رو بهمون می‌مالن و بازی می‌کنن. تشکیل شده از « تو که ازین حرفا شجاع‌تر بودی :))) » و تشکیل شده از ماهِ پرنورِ زرد، پشت دستِ تمنایِِ درخت‌ها.

_

بقیه‌ش؟ تو خوابی و مریض. ادامه پیدا می‌کنه با رقص و خنده و خوشمزه‌جات و تمام شب رو بینِ طبقه اول و دوم در حرکت بودن.

_

پرده‌نمایش بینِ گل‌های رنگارنگ می‌افته. زیرِ سایه درخت می‌افته. همه چیز می‌درخشه. چشم‌های تو هستن که آرامش و عشق توشون موج می‌زنه. نسیم، پرده‌نمایش رو تکون می‌ده. لبخند می‌زنیم و دیگه ادامه‌ش چه مهمه؟!


موزیکِ پیشنهادی این روزها: je veux
متن و ترجمه‌ش هم اینجاست.
  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶

مه

-صبح چجوری بیدار شدی؟

+یک نفر زندگی رو از لای لب هام دمید

-شب چجور میخوابی؟

+وقتی زندگی از بدنم بیرون بره.

پرده ی این صحنه مهه.آروم آروم پایین میاد ... و تمام!بیننده ها : آنتراک . بازیگرا؟خمار وسط خلا.تا صحنه های بعد!

پ ن : بله هنوز باید مزخرفات و سبک چرت نوشتن منو تحمل کنین.




نت فالش نوشت:

- از این مه متنفرم .

+ چرا؟

- نمی بینی پشتش همون روزمرگی احمقانه همیشگیه؟ پشتش قوانین قایم شدن و امتحان دارما و شک ها و دوری ها؟

+ از ابن مهم متنفرم.

  • تانژانت
  • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶

یادت بمونه خدا هم عاشقه.:)

یادت بمونه یه روزایی بود که از شدتِ رویایی بودن، دلمون نمیومد بنویسیمشون. یادت باشه مردمی که از بارون پناه گرفته بودن توی سالنِ ناشران، با تعجب به دختر و پسری نگاه می‌کردن که زیر رگبار، توی چاله های آب می‌پریدن و قهقهه می‌زدن و می‌چرخیدن و عاشق بودن. 

یادت بمونه می‌خندیدم دلت می‌رفت. یادم می‌مونه اخم می‌کردی دلم می‌ریخت. یادم می‌مونه وقتی که نگاهم می‌کنی چشمات شکلاتی- عسلی می‌شن، یادم می‌مونه شونه‌ت امن ترین تکیه‌گاه دنیاست. یادت بمونه که « برام هیچ حسی شبیه تو نیست.» ، یادم می‌مونه که حتی وقتی زیرِ بارون دویده بودیم و خیس و تب‌دار بودم با آرایشِ‌‌ ریخته هم دوسم داشتی.

ببینم، «ترسناک‌‌جانـ» ـی که خواستنی‌ترین صدایِ دنیا رو موقع شعرخوندن داره، یادت می‌مونه یه روزی اونقدر عاشقت بودم که یه لبخندت، رنگ می‌پاشید رو بوم زندگیم؟!


پ.ن: می‌شه یادت نمونه که در یک تصمیم آنی، کلِ کیفت رو برگردوندم کفِ سالن هایِ شلوغِ شهرآفتاب؟!:))))))) بیا دوست باشیم.:)))))

  • نت فالش
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

حال و هوای پایه سوم، مثل سه روزِ قبل از عید می‌مونه.

حالا بعد از سه سال تنهایی و کلافگی و پشت‌سرِ هم حرف‌زدن و دعوا و چشم‌وابرو نازک‌کردن، باید ببینین که همه‌مون چقدر تغییر کردیم این روزای آخر. مهربون‌‌‌تر، صبورتر، و رفیق‌تر. 

توی چشماشون نگاه می‌کنم، می گم که « باورم نمی‌شه چند هفته دیگه برای همیشه از شرِ همه‌تون خلاص می‌شم! » و یا باور نمی‌کنن، یا باور می کنن و ایگنور. می‌خندیم و می‌خندیم. کاش آدما همیشه حواسشون باشه که وقت تنگه. که فرصتمون خیلی کم‌تر از اینه که همو دوست نداشته باشیم.


+ با تشکر، نمایشگاهمو رفتم و اومدم.^.^

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶

وبلاگ جان

تو قرار نیست جایی بری وبلاگ جان ؛ نترس کسی پاکت نمیکنه . نمیذارم چوب ندونم کاری های منو بخوری:"قرار نیست من یکیو حرص بدم بیاد تورو پاک کنه ... خودم سینمو میدم جلو و کتکشو میخورم:)))

ّپ ن : بیا امیدوار باشیم دروغ گفته باشه و دوستت داشته باشه وگرنه تو الان با دستگاه احیا زنده ای :-" ظلم ینی یکیو به زور نگه داشتن.

  • تانژانت
  • جمعه ۱ ارديبهشت ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.