۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

اینم مونده سر دلم باس بگم

حالا اسم نمی‌برمممممم، بعضیا هستــــن ولــــی ( مثلا همین تانژانت خودمون) که به من چند دقیقه‌ای حکم یاد می‌دن؛

و بعدش تمام دستا رو از من می‌بازن. :-""""""""""


تانژانت:

۱-حکم دو نفره

۲-دو بار حاکم کت شدن:))

۳-باختن:/

خلاصه که باخت چیزی از ارزش های شما رو کم نمی‌کنه


نت‌فالش:

بابا بچه‌ای که تازه ده دقیقه‌س حکم یاد گرفته خب مسلما اشتباه می کنه. :/ شمام رو هوا بزن کت کن هی. :))

آقا هر چی "بازی" کرد، باخت. 


تانژانت:

آره من بودم دست آخر که بازی خودش ۶-۶ بود و شیش تا دست گرفته بودم با یارم شادی می‌کردم و باختم^^^من بودمااااا مننننن.

اگرم بالفرض دستی برده باشه(بالفرضضض) استعداد استادشو می‌رسونه^_^

 نت فالش: 

خب عشق من توضیح بده که چی‌ شد که شیش تا اومدی بالا :/ با دو تا کت کردن :////// افتخار داره؟ افتخار کن:)) :-"""

در استادی شما که شکی نی :-":)

  • نت فالش
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

حکم از.. دل! :)

اومدم نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و پاک کردم.
چه حاجت به نوشتن؟ تو برای من رخ دادی. با منت‌کشیدنِ خواستنیت به‌وسیله نت نوشتن، با پرت کردنم تو آب، با غارنوردی، با شونه‌هایِ امنت زیر آبشار، با گرمای دست ناگهانیت روی کمرم وسطِ رودخونه، با تلاشت برای بالا کشیدنم خلاف جریان آب، با کوه‌نوردی. با لحظه‌هایی که به سمتت برمی‌گردم و داری نگاهم می‌کنی. با سیتی آو ستارز، با « بهم صور فلکی ر نشون بده که ذوق کنم» ، وقتی کنارم دراز کشیدی. با نشون دادن کهکشان راه شیری بهم. با تماشات موقعِ تماشا کردنِ ستاره‌ها. با سیخ کباب دونفره. 
با بستنِ چشم‌هام و زمزمه کردن. با نگاهت. با صدات. با « این دست رو می‌خوام ببازم» و با « تقلب نکن عشق‌جان:) ». 
تو اومدی بهرحال. من هنوز باورم نمی‌شه که از اتوبوس پیاده شدم و مشغولِ کارت‌بازی باهات نیستم. کاش جا مونده‌بودیم از اتوبوس..


  • نت فالش
  • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

کسی راز مرا داند؛ که این‌رو به آن‌رویم بگرداند...

همیشه داشتن هزار‌تا از یچیزی-هرچیزی- جذاب بوده. و همیشه می‌دونستم که هزار ساده به دست نمیاد. برای به دست آوردنش باید ازش متنفر شی... از تکرار و توالی‌... اشتباه میکردم.

یه زمانی فکر میکردم هزار تا درنا بهترین هزاریه که میشه داشت‌. اما حالا می‌دونم چیزی قابل مقایسه با هزار تا آرزو‌ی به حقیقت پیوسته نیست...



:]



  • تانژانت
  • سه شنبه ۲۷ تیر ۹۶

براتون روزهای پشتِ سرِ هم رو، با هم آرزو می‌کنم...

من از تمامِ حس‌های خوبِ دنیا.. از تمامِ خنده‌ها.. از تمامِ لبخندهایِ از ته‌قلبِ جمع‌نشونده... از نفهمیدنِ ادامه درس بعد از « انگشت‌هات رو بدون فاصله روی انگشتام رها کن، تا بهت بگم چطوری» ها...

براتون نگاهی که از عشق به لرز افتاده رو آرزو می‌کنم؛ 
وقتی توی مغازه و وسطِ انتخاب‌کردنِ گوجه، سرتون رو بالا میارید..
  • نت فالش
  • جمعه ۲۳ تیر ۹۶

قانون مرفی

کی گفته قانون مرفی فقط نوید اتفاقای بد رو می‌ده؟ قانون مرفی می‌تونه از عمق یه شب ترسناک برای نت فالش در بیاد، تلاش من برای قوت قلب، عقب انداختن تمرین کنسرتش برای دیدن من، یه سوءتفاهم بزرگ، دعوا و دلخوری، آشتی، برنامه‌ی من برای رفتن به جنت آباد و دیدنش، دل خوری ته دلم و گفتن:"شاید وقت دکتر داشته باشم نیام!"، صبح خواب موندن، دعوام با مامان..تصمیمم برای نرفتن مدرسه و جاش شهر کتاب رفتن؛ تموم شدن شارژ گوشیم تا نتونم بهش زنگ بزنم..

بعد این دومینوی اتفاقای اکثرا بد طی ۱۲ ساعت؛ دیدنش که از پله ها بالا میاد به همشون معنی بخشید‌.

بعدش چی شد؟ "هرچیزی که احتمال به وقوع پیوستنش باشه؛ اتفاق می‌افته..."


شاید یه روز همین قانون مرفی عزیز باعث شه آیینه بغل یه سفینه فضایی بخوره

به یه ماهواره بعد سقوط کنه و امعاو‌احشا‌ی‌منو به هم بدوزه... اما تا حالا که فقط به روم لبخند زده. یه لبخند شیرین و دل‌نشین...


نت فالش: 

یه پیشنهاد کاربردی برای تمام زندگیتون دارم؛ همیشه پنج‌دقیقه بیشتر منتظر بمونین. هر وقت کاسه صبرتون لبریز شد،پنج دقیقه منتظر باشین. 

هیچ ایده‌ای ندارین که این پنج دقیقه، چند‌ده بار تا حالا معجزه کرده..

  • تانژانت
  • سه شنبه ۲۰ تیر ۹۶

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند.. ( وقتی دوازده ساعت، فاصله‌مونه )

نمی‌دونم حوالی ساعتِ دو و سه دیشب چه بلایی سرِ بیان اومده‌بود. حس خفگی داشتم و باید حتما می‌نوشتم. اما بالا نمیومد. نه خودش، نه وبلاگای مربوط بهش. می‌خواستم پیش شما شکایت بیارم از سفرایِ یک به بالا هفتگیِ قاره بغلی. تویِ چنلِ یکی خوندم که « .. ( اسم) از شهر خارج‌شده برای چند ساعتی، وقتی می‌ره حس می‌کنم قلبِ منم با خودش می‌بره » و احساس کردم این تا حدِ زیادی نامردیه. 

خیلی وقتا بهم می‌گه که واقعا دخترِ عاقل و منطقی‌ای هستم ولی خب مسئله اینه که کاری از دستِ من برنمیاد و ترجیح می‌دم سفرش رو زهرش نکنم. اما جدا بی‌انصافیه که از تعطیلات هراس داشته‌باشم و مشتاقِ فصلِ کار و غیره باشم. بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه همین الآن بمیرم، کِی به من می‌رسه؟! جوابش وحشتناکه و ترسناک.

می‌خواستم از دوازده ساعتای توی مسیر و بی‌خبری.. از اختلاف ساعت و شام خوردنِ ساعتِ دو شب.. از دوری و دوری و دوری بنویسم..


که هواپیما امروز صبح رسید به زمین. با شماره اتاقش از خواب بیدار شدم. احساس می‌کنم می‌تونه خودشو ده‌دقیقه‌ای برسونه که نمیرم و یه چیزی که هست.. اینه که باورتون بشه یا نه.. دلم قرص شده. اون تزلزل وحشتناک که وقتی نیست دارم - انگار که قلبم ژله باشه - از بین رفته.

من هر بار این حسو یادم می‌ره، تا دفعه بعد.

نظر به این‌که بهم قول داد دفعه بعد رو با همیم، دیگه مهم نیست.

آقا، بیان دیشب چش شده بود؟!

  • نت فالش
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶

moi j'veux crever la main sur le cœur *

امید به روزهای بهتر؟!

جدی گرفتنِ احتمال وجودِ بوتولینوم** درونِ قوطی - بعد از مدت‌ها- و جوشاندن کنسرو.

به همین سادگیست بعضی وقت‌ها، واقعا!


* قسمتیه از آهنگ Je veux از zaz، که می‌فرماد من می‌خوام با دستی به رویِ سینه‌هایم بمیرم. ( نه با سمی درونِ تنِ ماهیَم :/ )

* کلستریدیوم بوتولینوم، به باکتریِ هیولایی که به‌خاطرِ سمِ مهلکش کنسروها رو می‌جوشونیم.


  • نت فالش
  • جمعه ۱۶ تیر ۹۶

See the music, Hear the dance

دیالوگِ اولِ فیلمِ High Strung  ( شاید عجیب به نظر بیاد اما از فیلمای محبوب منه) اینه:

The music is always there, burning inside me. I don't know where it comes from. I only know that if it stays trapped within.. I will be consumed.

.شخصیت، خشمگینه



:‌ دیالوگِ آخرِ فیلم.. اینه 

Music will always be there running inside me. the difference is, now, I understand where It comes from. And I'm ready to share It.

.همون‌طور که حدس می‌زنین، شخصیت.. عاشقه


  • نت فالش
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶

آخه لامروت اون فقط هشت‌سالشـــه :(

گف آبجی فاک فحشه؟! گفتم آره خب.

امروز دیدم داره « کال آو دیوتی»  بازی می‌کنه، داد زد « فاکیِ فاک‌فهم » :/

من چی‌کار کردم؟! کشوندمش کنار و انواعِ و اقسامِ فحش‌هایی که با فاک ساخته می‌شه رو بهش یاد دادم که یه‌وقت اشتباهی چیزِ بی‌معنی نگه. 

خواهرِ نمونه کی بودم من؟! :))


  • نت فالش
  • چهارشنبه ۱۴ تیر ۹۶

تانژانت، تانژانت؛ نت فالش:

غیر ممکنه. اما... اما از هزار مایل دورتر، به فاصله ی یه قاره، یه دریا و از پشت بلند ترین کوه دنیا؛ اونقدر دوست دارم که اگه یکی دیدن بلد باشه؛ سر طنابی که از تو دلم زده بیرون رو بگیره؛ صاف میاد ور دل شما.


نتِ‌فالش نوشت: مثِ هردفعه، هر وقت می‌گه قاره دلم می‌ریزه پایین. جدا یه قاره‌س الآن فاصله‌مون؟! حالا درسته که قربِ دل تفاوتی نکند، ولی کاش شورش درنیاد با ایـــن حجم فاصله تو بعد مکان. :ناخن‌هایش را از حرص می‌جود:

  • تانژانت
  • جمعه ۹ تیر ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده. ( ملودیش به پایان رسیده.)