۱۰ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

بعد یکی نوشته بود براشون که طرف‌دار آزادی پوشش هم هستین لابد.

به طرزِ نفرت‌انگیزی.. نفرت‌انگیزی.. - تاکید می‌کنم، نفرت‌انگیزی - یه سری دخترِ نسلِ جدید دور هم جمع شدن توی چنلای تلگرام که براتون جالب باشه شاید که کتاب می‌خونن فیلم می‌بینن ازدواج سفید براشون یه مسئله حل شده به نظر میاد و غیره.

بعد دارن می‌گن واه وقتی شکم دارین تو باشگاه نیم‌تنه نپوشین خب حالمون بهم می‌خوره. با بدن پرمو نیاین باشگاه خب واه واه حالمون به هم می‌خوره. اسمشم می‌ذارن چی؟ حدس بزنین. فرهنگ‌سازی. اون کار چیه؟ بی‌فرهنگی.

خدایا چرا ما رو از شر خودمون راحت نمی‌کنی؟ :)) 

مثالش؟ اینه:

امروز تو باشگاه ی شیکم گنده دیدم تاپ نیم تنه تنش بود:sob::rage::sob::unamused::sob::rage:
بگو توروخدا کسی اگه شیکمش بزرگه ی ذره تحمل کنه تا صاف شه بعد بپوشه
بخدا خیلی بده
طرف با تن برنزه و ی من ارایش هنوووز نمی دونه فقط صورتو بزک کردن نیس هیکل خوب و لباسی که به هیکل بیاد هم مهمه
کسی ک ورزش می کنه درسته واس سلامتی هم هست اما بادی بیلدینگ چیزیه ک ملاک هیکل خوش فرمع و اوایلش خیلی بهتر و شیک تره که عیب ها رو تا رفعشون بپوشونن .
فک نمی کردم هنوزم این مدلی ها هم باشن
بابا زشته واسه یه دختر
خود من والا تا یه سال اول لباس کوتاه نپوشیدم وقتی خطای محو افتاد تاااازه گاهی می پوشیدم . حالا نه ب وسواس من نه ب شکم افتاده رو شرت و زده بیرون .
بگو نکنن اینکارا رو . ی کم فرهنگ سازی شه شاید .
مرسی اه

...

ملت باس زشتی هاشون رو پنهان کنن.



هی صفحه‌هاشونو بالا پایین می‌کنم و این‌طوریَم که: « نــــــــــــــه.. چطوری می‌تونی واقعی باشی؟.. نــــــــه.. دروغ می‌گی!»

  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۳ مرداد ۹۶

با خودم زیر لب می‌گم « من به پوچیم برنمی‌گردم.. »

من دیوونه‌م. اول از همه هی می‌گم برو. می‌گم رامین هم ویسو فراموش کرد. اونم ووییییسوووو! به اون خوشگلی و دلبری. ویس و رامین بودن اونا. میگم برو خب، من که از دیده بروم از دل میرم.
بعد میرم پیش سیس گریه میکنم.
بعد دوباره برمیگردم میگم قول دادم تاثیر نذارم.
بعد یادم میاد کی بوده برام.. و با خودم می‌گم چطور بغض‌ناک نگم که نرو؟! چطور یادم بره کی بود برام؟ چطور غمو از چشمام گرفت؟ زجرو از شبام بیرون کشید؟ یه کاری کرد که دفعه قبل که آشفته شدم رو یادم نیاد؟ چطور براش نخونم اونلی یوآر د لایف امانگ د دِد؟ دلم می‌خواد بگم یادته کی بودم؟ شکسته بودم؟ غمگین؟ سرگردون؟ تنها؟
یادته با اون چای نبات تو سرمای ابیانه چطور بغض از گلوم رفت؟! یادته چطور با کنارت نشستن توی سینما اریکه، سرمای مرگ از وجودم برای ماه‌ها رفت؟ یادته چطور پروازم دادی؟ چطور خنده رو به لحظه‌هام برگردوندی؟!
نمی‌گم که اگه بری چی می‌شه.
من همیشه با خودم می‌گفتم داستانایی که توش دختر و پسر رو به زور از هم جدا می‌کنن چقدر دور از واقعیته، چطور ممکنه؟
برامون دعا کنین که بعد از شروع شدن ترم جدید کالجشون، هنوز هم فکر کنم دور از واقعیتن اینجور داستانا. کیه که توی دو عالم نقطه ضعف ما رو ندونه؟ این می‌ترسونتم.

اینو به زمانِ گذشته برگردونین.
  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

We can be heroes, forever and ever..

دلدارِ عزیزم، سلام.

الآن که این نامه رو میخونی من دارم باهات چت میکنم. الآن که دارم این نامه رو مینویسم هم دارم باهات چت میکنم. پس چرا دارم مینویسم؟ چون نمیخوای باهام حرف بزنی.

من بلد نیستم آگاهانه مرهم باشم. گاها شده که بودنم خود به خود مرهم باشه، اما وقتی آگاهانه‌س.. تو فقط یه دختر نگران رو میبینی که به پر و پات میپیچه و هی میپرسه « خوبی؟ » و خودخوری میکنه که چرا ازش هیچ کاری برنمیاد.

میدونی، امشب هم که محشر شد دیگه. من نمیفهممت. کل دنیایی که دور و برت داری نمیفهمتت. جان جانا.. کی آخه میتونه کنار کسی آروم بگیره که نمیفهمتش..؟!

اما.. بیا یه چیزی رو در گوشت بگم... تو اون کسی هستی که من با چشم های بسته بهش اعتماد میکنم. تو اون کسی هستی که اگه نظرش مخالفِ نظر من باشه، به خودم شک میکنم.

که کردم.

عزیزدلِ من، یادت میاد یه دوره ای بود که من ترسیده بودم از اینکه چرا شکلِ بقیه آدما نیستم درباره دانشگاه؟ که همه ش میپرسیدم « چرا من فقط نمیخوام برم دانشگاه؟ چرا من با بقیه فرق دارم فقط؟ چرا فقط من؟ چرا فقط من؟» اون روز صبا یه چیزی بهم گفت، که من میدونستم برای من نیست. ربطی به من نداشت. از اولش هم، انگار جمله ای بود متعلق به تو. 

« خب نرو. خوبا فرق دارن، تو هم فرق داری. »

عزیزترین، خوبا فرق دارن و تو هم. سخن دراز نکنم؛ یادم نمیاد آخرین باری که به کسی غیر از تو گفتم بهش افتخار میکنم کی بوده. و شاید بخوای بدونی که از آخرین باری که گفتم بهت افتخار میکنم، هزار برابر شده. تو اون دیوونه ای هستی که من دربرابر قوت شخصیتش، دربرابر طرز تفکرش، هوشش و عقلش سرتعظیم فرود میارم. اون کسی هستی که بعضی وقتا حس میکنم عظمتش توی آغوشم جا نمیشه. که وقتی دست هامو میگیره، روحِ عاصیش پوست بدنش رو به ارتعاش میندازه. 

الآن، با افتخار می ایستم اینجا. دستتو میگیرم. می گم من عاشقِ این رام نشدنیم. کسی که بزرگه، اونقدر که بخاطرِ ارزش هاش، پشت پا بزنه به چیزی که آرزویِ خیلی از آدماس. کسی جلویِ زرق و برقایِ بیخودکی دنیایی که گاها منو هم وسوسه میکنه و باعث میشه درِ قلبمو به روش باز کنم، توقف نمیکنه. میره تا برای بچه ها دایره بزنه و همه با هم کنار میدون دست بزنیم. 

کسی که نمیذاره هیچکس براش تصمیم بگیره. کسی که قاطیِ بازی مسخره پول با ما نمیشه. کسی که می ایسته، زندگی خودش رو میسازه و تسلیم بلد نیست. من عاشق این قهرمانم که از هیچکدوم از تبعاتِ تصمیمش فرار نمیکنه.

می‌دونی چیه عشق جان من..؟

هیچوقت اینو بهت نگفته بودم. تو.. قهرمان منی. :)

  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶

این منو می‌ترسونه.

برای بازهزارم می‌گم آقا؛

اکثر آدمای اینستاگرام ترسناکن. یه جورِ غیرطبیعی‌ای خوشحالن و خوشگلن و لاکچرین و غیره؛

که خوف می‌کنه آدم.

وبلاگ رو بیش‌تر دوست دارم. این‌جا کسایی رو می‌بینی که شادیشون دفترچه‌های طرح کتاب یا فیلم مورد علاقه‌شونه. آدمایی رو می‌شناسی که غمگین هم می‌شن. بعضیاشون باباهای سخت‌گیر دارن. آدمایی رو می‌بینی که زخم می‌خورن و سختشون می‌شه بعضی وقتا بلند شدن. آدمایی رو می‌بینی که صورتشون جوش می‌زنه. سوپرمدل نیستن. 

این تقریبا بهترم می‌کنه. با این‌که همه‌ش می‌گم و می‌نویسم که برای همه‌مون یادآوری شه، اما هرازگاهی متوجه می‌شم ضمیرناخودآگاهم با تحقیر خودش، کارها یا چیزایی که یه روز توی اینستا تحت اختیار آدمای خوشگل‌تر و خوشبخت‌تر و خوش‌هیکل‌تر دیده رو پس می‌زنه. گاها خودش رو لایق نمی‌دونه حتی.


  • نت فالش
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶

چه‌کسی صدا زد مهتاب؟

اگه به‌قدر کافی دنیا رو بگردین شاید بتونین مردی رو پیدا کنین که‌ از برگ خونه می‌سازه؛ پسری رو که با برف درد‌ دل میکنه. حتی اگه خوب بگردین شاید دخترایی رو پیدا کنین مجنونِ ماه.
ماه من اما شعر می‌گه. به لطیفی برف؛ صدای قشنگ‌تر از خش‌خش برگای پاییزی زیر پاش به شعرش جون می‌دن.
اگه به‌قدر کافی بگردین؛ اگه به‌قدر کافی خوش‌شانس باشین، شاید مثل من همه‌ی ستاره ها رو تو‌ی یک لبخند پیدا کنین‌.


نت‌فالش نوشت: 
... : چشمای قلب‌قلبی: 
:)
  • تانژانت
  • پنجشنبه ۱۹ مرداد ۹۶

و غباری طاعونی- مدت‌هاست که- از آفاق برخاسته است...

بوی گند و تلخی؛

مرض مسریِ این روزهاس انگار.

از هر طرف لجن می‌باره. آدما مهربون نیستن. رفیق نیستن. عقده و سرکوب رو، روی صورتِ هم‌دیگه قِی می‌کنیم.


+ این میون، تو چقدر رفیقی؟ تو چقدر مهربونی؟ تو چقدر می‌خندی؟ تو چقدر نور می‌پاشی تو هوا؟


    -ما هیچ..

  • نت فالش
  • يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶

ما هیچ، حتی نگاه..

همیشه کسایی که به قصد رفتن بلند میشدن و بعد به هر علتی نمیرفتن تو نظرم مزخرف و ضعیف بودن، و رفتارشون برای جلب توجه. متنفرم از اینکه امروز اینطوری شدم.

هیچ فایده ای توی این دنیای لعنتی ندارم. نت فالش هم به این نکته معترفه. حتی ذهن و روح دخترکی رو که دوست دارم رو هم نمیتونم از نیش اتفاقایی که توشون منم دخیل بودم نگه دارم

داشتم فرار میکردم. مثل همیشه که جلوی بزرگترین حقیقت زندگیم فرار میکنم. حقیقت؟ خود خود زندگیم.

و مثل یه آدم ضعیف نرفتم

موضوع شبیه اسم و فامیله نه؟


نت‌فالش نوشت:

شاید نوشته تانژانت براتون گنگ بیاد. نفهمین چی شده و دقیقا مشکل چیه.

بیاین با طرز فکر من آشنا بشیم: مایی که همه امکانات برای محشرترین آدم روی زمین شدن رو داشتیم، حتی اگه محشرترین آدم روی زمین هم باشیم هنر نکردیم.

و ما داشتیم. خیلی از ما. پدر و مادر معرکه، شرایط مالی مناسب، محیط محشر و غیره. دردناکه و کلافه کننده. دیروز گفت " هیچی از خودم ندارم." و مخالفت نکردم، فقط تصحیح کردم. " هیچی از خودمون نداریم." و نهایتِ کاری که می شه بکنیم و کسی که می‌شه باشیم.. خب.. منظورم بالاترین درجه‌ای که می‌تونیم بهش برسیم‌؛  " من امکاناتمو هدر ندادم." ـه.

دیروز خودمونو درحالی پیدا کردم که نشسته‌بودیم بالای میدون کاج، بستنی‌های دستگاهیِ چهارهزارتومنی دستمون بود و یکیمون داشت از بوی گندپول و امکانات زیاد حرف می‌زد. 

نگاهش کردم. 

- به‌نظر میاد.. شخصیتی که بهش تبدیل شدیم، چیزی رو تقبیح می‌کنه که تبدیلمون کرده به همین شخصیت.

تمام دیروز به دختری فکر می‌کردم که توی هتل شبی پونصدهزارتومن عاشقی کرد. به دختری فکر می‌کنم که اول تابستون یه لیست بلندبالا از کلاساش آماده‌کرد. دختری که از کلاساش فرار می‌کنه. دختری که همیشه نصف بشقابش رو دور می‌ریزه. دختری که دو نفر رو توی خونه داره که حاضرن همه‌چیزشونو براش از دست بدن. دختری که همیشه شنیده " قدرِ بابات رو نمی‌دونی" و حرف‌هاشو نشنیده گرفته. بعد؟ دو سال بعد توی مدرسه بهش بعنوان مهارت زندگی و درس خوندن یاد دادن همشونو. به دختری که ذوق هم‌کلاسی‌هاش از یاد گرفتن چیزایی که توی خونه همیشه در دسترسش بوده رو دید. دختری که همیشه هرچقدر خواست کتاب خرید و به کتابایی که خونده، نازید. 

و حالم از خودم بهم می‌خوره اگه یک‌بار دیگه، از زندگیِ بی‌عدالت بنالم.

حالم بهم می‌خوره که انگار وقتی توی اجتماع قرار می‌گیریم، هیچ‌کس راضی و خوشحال نیست. 

حالم بهم می‌خوره که هرکاری کنیم، از خودمون نیست. فقط از بی‌خاصیت بودن و اسراف، فاصله گرفتیم...

  • تانژانت
  • پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶

نه!

چند ساله بود؟! پنج یا شیش. 

نه فقط برای بوسیدنش، که برای کشیدن لپش هم باید ازش اجازه می‌گرفتیم. مامانش خم شد و پرسید که عمو می‌تونه لپش رو بکشه؟!

با اعتماد بنفس تمام سرش رو به علامتِ نفی تکون داد.

مادر اصراری نکرد.

گفت « همین‌طورین دیگه. اون‌دفعه هم که رفته بودیم ترکیه، مردم بدون اجازه بهش دست می‌زدن و بغلش می‌کردن داستانی داشتیم. قهر کرده بود و بیرون نمیومد. »

من یه گوشه صحنه وایساده بودم، غبطه می‌خوردم به نظام آموزشی‌ـشون و لذت می‌بردم از اعتمادبه‌نفسی که به یه دختربچه پنج ساله تزریق شده، که بتونه بعد از یه سفرِ یک‌روزه حتی، بگه نه. که بتونه راجع‌به بدنش تصمیم بگیره. که بدونه چقدر حقِ کنترل روی تمامِ چیزهای مربوط به بدنش داره.


همون‌طور که کاملا واضحه و حدس می‌زنین، توی سوئد بزرگ شده بود و حتی فارسی هم نمی‌فهمید. ( عزیـــــــــزم ^___^ لذتِ عالم رو داشت با زبان اشاره باهاش بازی کردن ^_^:) )

از هفته قبل تا حالا از ذهنم بیرون نمی‌ره. اعتماد به نفسش موقعِ تکون دادنِ سرش. احترام مادرش به تصمیمش. این صحنه هزاربار توی ذهنم تکرار می‌شه و با خودم فکر می‌کنم چقدر قشنگ می‌شد اگه ما هم به تمامِ بچه‌های دور و برمون اعتمادبنفس اینو می‌دادیم که از حقوق خودشون دفاع کنن. چه دنیایِ قشنگی می‌شد. چه دنیای قشنگی. چه دنیای قشنگی.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۵ مرداد ۹۶

شانزده‌- پانزده سالگی نوشت

یک:

امروز سارا  پستی رو به اشتراک گذاشت از یه نفرِ دیگه، از حسِ عدمِ امنیتش توی خیابون بدون پارتنرش نوشته‌بود و ترکِ پارک به سرعت و به خاطرِ یه مزاحمتِ کوچیک و احساس ناامنی.

خودمو توی موقعیتش قرار دادم که ببینم آیا من هم همچین کاری رو می‌کنم؟!

پارسال بحارح برام نوشته‌بود « منم وقتی به کارایی که پونزده سالگی کردم فکر می‌کنم وحشت می‌کنم. خاصیتشه. هر چی بزرگ‌تر می‌شی، عاقل‌تر می‌شی.»

من هم همچین کاری رو می‌کنم؟! فرار؟! 

سوالِ بهتری پرسیدم. من، پارسال این کار رو می‌کردم؟! جوابش یه خیرِ محکم بود. الآن؟! نمی‌دونم. انجامش نمی‌دم اما قدمم کم‌تر ثابته. 

داشتم فکر می‌کردم گویا دارم بزرگ می‌شم و اگه کسی نباشه که هر هفته، آروم درِ گوشم بگه که به نظرش من دارم کار درست رو انجام می‌دم و به آدمی که هستم افتخار می‌کنه؛

من شک می‌کنم. خیلی زود تبدیل به دختری می‌شم که بیخیالِ حقش می‌شه و برای چند ثانیه آرامش، دنیا رو به مردا واگذار می‌کنه.


دو: 

امروز یکی توی کانالش نوشته‌بود مثِ پیرزنایِ پنجاه سال قبل زندگی می‌کنه. تو این دوره که همه باشگاه می‌رن و حواسشون به پوست و مو و ناخن و کوفت و زهرمار هس، هیچی به هیچی. :))

منم همین‌طور. منم همین‌طور. م.ن.م.ه.م.ی.ن.ط.و.ر. :/

ولمون کنین بابا. :))))))



پیشنهادی: خوشگله، برای بکت رو بخونیم.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶

از خیابان جمهوری برگشتگانیم. :))

من آخرش می‌رم با یه فروشنده آلات‌موسیقی ازدواج می‌کنم، هر روز ساعتِ دوازده قابلمه غذا رو تویِ پارچه گل‌گلی می‌پیچم و با دستِ دیگه‌م ظرف ماست رو برمی‌دارم و می‌برم براش؛

بعدش تا خودِ شب که با هم برگردیم خونه با وسایلِ توی مغازه‌ش بازی می‌کنم. ^___^



  • نت فالش
  • سه شنبه ۳ مرداد ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.