۲۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

مثلا.. اون کنسرتِ آریانا سعید تو ورزشگاه.

الآن بحثم این نیست که افغان‌ها هم چون انسانن محترمن و فرقی با ما ندارن و اینا؛ هرچند که همه‌ش درسته و همه می‌دونیم. 

بحثم اینه که چطور فارسی دری رو مسخره می‌کنین، در حالی که من واقعا واقعا واقعا واقعا شیفته دری صحبت کردنم. چطور به آهنگای افغان می‌خندید، وقتی این‌قدر قشنگن؟ این‌قدر روون و ناز حرف می‌زنن که می‌شه مرد براشون. جدی.


کاری به متنش ندارم، قشنگ صحبت نمی‌کنه؟ :) دلبر نیست؟ :) آهنگِ بی‌آغوش تو.


+ چند وقت پیش دربارش یه پست نوشته بود مسیح‌ علی‌نژاد. برام جالب شد که کیه. گشتم و بهتون اطمینان می‌دم اگه شما هم بگردین راجع‌بهش، کلی دوست خواهین داشت این زنو.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

حالا دو روز دیگه از اینم طلاق می‌گیره ضایع می‌شم. :-"

شما می‌دونین من چقد از رامبدجوان بدم میومد، ولی این‌قدر با نگارجواهریان قشنگ و خواستنیه ( - خواستنین) که بفرما؛ اینم مصداق بارزِ « من کنار تو تماشایی شدم» . ^_^

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳۰ شهریور ۹۶

بعد پارسا ازون اتاق داد می‌زنه بِبُر صداتو اَه :))

خونه من کجاست؟ جایی که کسی به آوازخوندنم اعتراض نکنه.:/ هرچقدرم عربده بکشم هرچقدم بدصدا باشم. :)) 

بعد مثلا الآن که فک می‌کنم، خونه تانژانت اینا خونمه. چون تویِ یه رابطه بسیار مناسب با مامانم و پارسا قرار دارم بعد داد می‌زنن و اینا، اون‌دفعه چشمایِ تانژانت از عصبانیت قرمز بود. حتی نمی‌تونست بیش‌تر از چند ثانیه به من نگاه کنه و فلان. بعد من همینطور که وسایلمو جمع می‌کردم واسه خودم آواز می‌خوندم در نقشِ پاترونوس، و هیچی بهم نگفت. اصلا هی خوندم که یه چیزی بهم بگه بیش‌تر دعوامون شه. هیچی نگفت. هی هیچی نگفت. هی هیچی نگفت که آخرش رفتم بیرون درم کوبیدم فک کنم.:/ یا تانژانت کوبید:/ پوینت این قضیه این نیست بهرحال.

بهتون گفته بودم مامان تانژانت یه مدت هی می‌گفت من تو رو می‌دزدم می‌برم خونه‌مون؟ خونه‌مون. ^_^ خونه واقعیم. ^_^


  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۹ شهریور ۹۶

که وقتشه یکی یکی گره از زندگیمون باز کنیم..:)

صبح بیدارم کرده و صداش از بیرون میاد. گزارش کار می‌ده. 

- یه رضایت‌نامه محضری از بابا گرفتم، برگه رو دارم می‌برم فلان‌جا..


کدوم برگه رو؟ برگه منعِ پی‌گرد رو. محشر نیست؟ محشر نیست؟ عکسشو برام فرستاده. هی نگاهش می‌کنم، هی باورم نمی‌شه این ماجرا هم تموم شد. هی هزاربار می‌خونمش و می‌بینم زیرِ « بلامانع می‌باشد» رو با خودکارِ مشکی چندبار خط کشیدن. از درِ اتاق رفتم بیرون و همون‌طور که آواز می‌خوندم، دلم می‌خواست برم زنگ تک‌تک همسایه‌ها رو بزنم و بگم « فهمیدی؟ بلامانع می‌باشد!» فهمیدی؟ فهمیدین؟ فهمیدین تموم شد؟ فهمیدین احضاریه و دادسرا و آماده‌گذاشتن چادر یه گوشه تموم شد؟  حالت تهوعِ از استرس، غذا نخوردنا و هزاربار مرگ دیگه تموم شد؟ شد. شد. شد.:)

من چطوریَم؟ این‌طوری: 


مامان می‌گه خیره، چی شده؟ با خودم می‌گم آخ که تو شرشو نمی‌دونی.. آخ که نمی‌دونی چه شری بود.. آخ که نفهمیدی.. آخ که من یواش هق زدم؛ که الآن خیرش باعث بشه تو هم پرواز کنی.. 

  • نت فالش
  • سه شنبه ۲۸ شهریور ۹۶

از روشن بودنِ تلویزیون این روز‌ها، یه شعر عجیبی افتاده توی دهنم. راه می‌رم و می‌خونمش.


من و تو ساحل و دریای همیم اما نه..

ساحل این‌قدر که در فاصله با دریا نیست..


سرچ کردم و دیدم برای محمد علی بهمنیه.


  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

ماجرای این روزهای ما یا « چرا با دخترکانِِ ابله وارد رابطه نشویم» .

غصمه. تانژانت قالب درست نمی‌کنه. حالا که تقریبا همه‌چیز آروم گرفته، می‌خوام از خجالت بمیرم. می‌خوام بمیرم کلا. یه جور استراحت در نظرش بگیرین، برای این روزای بد که تمومی؟ ندارن انگار. 

خب، آره. من آدم حساسیم. خیلی. آدم روزای سخت؟ شاید نباشم. نمی‌دونم.

این‌روزا هِی به همه می‌پرم و کلافه‌م و عصبیم و حس می‌کنم نمی‌تونم برم مدرسه. یک‌سال یه گوشه نشستن و گریه کردن و هیچ اتفاقی نیوفتادن لازم دارم. یک سال نگاه کردنت.

هِی به همه می‌پرم و عصبانیم و کلافه‌م، و وقتی گردنمو خم می‌کنم پایین، یه دختربچه ضعیف می‌بینم که تیکه‌پاره شده. بین همه چی تیکه پاره شده. « تو.. قرمزی! :)»  و الآن؟ زرشکیِ تیره‌م. برای هر یه ضربه، برای هر یه قطره اشک بقیه، برای هر نفسی که از سر کلافگی بیرون می‌ده، برای هربار که با اسم دادسرا نفسم بالا نیومد، برای هربار که پرت شدم، برای هر بار که پرت شد، برای هربار که صدای ناله از تویِ هال میومد، برای هربار که نصفه شب از خواب می‌پریدم و تا خودِ صبح با صدایِ خفه زجَه می‌زدم.. یه تیکه از وجودِ من شکسته.

لوسم؟ هستم. شاید فایده‌ش این بوده که یاد بگیرم نباشم.

حالا که تقریبا همه‌چیز آروم‌تر گرفته، برمی‌گردم و نگاه می‌کنم که ازون قصرِ طلایی و نقره‌ای تقریبا چیزی نمونده؛ جز من و یار. جز من و تانژانت، روی خرابه‌هاش تقریبا. 

هنو باورم نمی‌شه این اتفاقا برای ما افتاده و باورم نمی‌شه که تانژانت چطور این‌قدر محکمه. تمام شبایی که وظیفه من بوده و من باید بغلش می‌کردم و می‌گفتم « درست می‌شه» و « زود تموم می‌شه» ، اون بود که این‌کارو کرد. که با انگشتاش اشک گرفت از صورتم.

حالا، تمام شبایی که باید پا به پاش قصر بسازم باز، منم که نشستم یه گوشه. مویه می‌کنم برای تمامِ چیزهای از دست رفته. بهش مشت می‌زنم و می‌گم از همه‌چیز متنفرم. ناامید و ناباور خودشو عقب می‌کشه. فکر می‌کنم این‌بار دیگه می‌ره، ولی میاد جلو و بغلم می‌کنه و عذر می‌خواد که خودشو عقب کشیده. مسخره نیست؟ مسخره نیستم؟ از حرف پرم. غصمه. غصمه. غصمه. بارم رو دوشِ تانژانت. 

خب؟ کاش میمردم و نبودم.. کاش می‌مردم و نبودم. از تهِ تهِ تهِ قلبم دارم می‌گم.


+این مدت که وبلاگ رو هوا بود آمار جالب بود. بیست نفر بازدید کننده، صد و بیست تا نمایش. ینی هرنفر شیش بار اومده ریفرش کرده وقتی میدونه وبلاگ رو هواست. عجیبه.


  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۷ شهریور ۹۶

یا وقتی که بخوابم، از خوابی بیدار شم که توش من، من نیستم.

محشر! دارم خودسانسوری یاد می‌گیرم. شد چهارمین پست این چندوقته که فقط پیش‌نویس نشد که شما نفهمین، خودش و احساسات توش و فکرای پشتش پاک شد که تانژانت ناراحت نشه. واقعا نمی‌دونم کسی که عاشق اون کله‌شقی شد که حرفشو همیشه همه‌جا زده، دوست داره من این‌طوری رفتار کنم؟ یکی بیاد اینو به خودم بگه. 

یه احمقِ ترسویِ خودسانسورِ بداخلاق شدم این‌روزا. 

دلم می‌خواد صبح پاشم ببینم هیچی واقعی نبوده. خودمم واقعی نبودم اصلا.

  • نت فالش
  • شنبه ۱۸ شهریور ۹۶

سر من چرا تو ماتحت شماست حالا؟ نمی‌دونم :))

فقط می‌خوام بگم اگه یکی از پربحث‌ترین وبلاگ‌هایِ بیان رو دارین که توش کلی حرفای اجتماعی و روانشناسی و غیره و غیره میزنین، بعد مثلا از پنج سال پیش تا حالا هیچ‌کس نتونسته در مورد هیچ پستی قانعتون کنه که اشتباه کردین، 

شاید همشو اشتباه کردین.

  • نت فالش
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

یادم نیست از چنل کی خوندمش، از یه دعوا سر یه مسئله ساده مثلِ سیب‌زمینی توی خورشت نوشته بود و بعد، یه جمله طلایی. یه چیزی تو این مایه‌ها: 

« مشکل همینه می‌فهمی؟ مشکل اینه که روتین زندگی شما داره منو می‌کشه و شما می‌خندین. »


بله، مشکل همینه.

  • نت فالش
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

سرنوشتِ شگفت‌انگیز آتنا پولن*

عکسه رو از اینستاش پیدا کردم.

سالِ پیش این‌موقع من داشتم یخ ‌می‌زدم از سرما. این جا بودیم. نشسته‌بودیم کنار آتیش، من با خودم فکر می‌کردم « خدایا، این پسره چه بیماری‌ای می‌تونه داشته‌باشه؟ » و همزمان تلاش می‌کردم جهت برقراری ارتباط. می‌گفتم « من این صحنه رو برای همیشه می‌خوام» و تو؟ روتو برمی‌گردوندی یه ورِ دیگه. 

یک‌سال پیش همین موقع، زل زده بودم به ستاره‌ها، دنبال شهاب سنگ می‌گشتم و تمرکز کرده‌بودم روی صدای خونسرد تو که توی موزیک گم شده‌بود و داشتی درباره ستاره‌ها، عدد و رقم ارائه می‌دادی به یکی.

یک‌سال پیش این‌موقع، من شاهد تلاش همه برای رام کردن تو بودم.

یک‌سال پیش این‌موقع، من داشتم می‌رقصیدم و نگاه متاسفت رو روی خودم حس می‌کردم.

بهم بگو.. یک‌سال پیش همین موقع، وقتی از حصار امن کلبه رفتی بیرون و توی تاریکی گم شدی، فکرشو می‌کردی که این دختربچه به قول خودت، « سحر قریشی‌وار » که حرفای احمقانه می‌زنه و جلب‌توجه می‌کنه و هرجا که می‌ری پیداش می‌شه؛

یه روزی بتونه توی چشمات نگاه کنه و از سرخوشی قهقهه بزنه که « دیدی بردمش، کوه‌یخ؟ » و منظورش.. قلب و احساست باشه؟


خدای من، ممنونم. چه زندگی غافلگیرکننده‌ای! :) 




* کاملا حس می‌کنم تاییدی هستم بر نظریات آلن‌دوباتن درباره علاقه ما به وارد کردن تقدیر و سرنوشت به عاشق‌شدنمون. وات‌اور حالا -_- 

  • نت فالش
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.