۲۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

هرچقدر هم بهت فکر می‌کنم، لقبی بهتر از این برات پیدا نمی‌شه؛ نجات‌دهنده عاشق..

من هنوزم معتقدم نمی‌دونم عشق چیه.

اگه نفس بند اومده‌س و قلبی که زیر مقنعه مدرسه تُن‌تُن می‌زنه، اگه حرفاییه که به‌خاطر صدای ماشینا، مجبوریم داد بزنیم، اگه اینه که من وایمیسم سر راه برگشتِ ملت از آموزشگاه و دعا می‌کنم یدونه ازون دخترایی که روت کراش داره منو ببینه، اگه بنداومدن نفسم وسطِ ازخودبی‌خود بودن از اضطراب و اگه فرو رفتن لپته وقتی بوسش می‌کنم.. اگه بیتلز خوندنِ مضطرب کنار ترافیکه..

ادامه‌ش رو می‌دونیم. :)

یادته؟ اون‌بار اسمت یادم بود.خواستم سر حرف رو باهات باز کنم، گفتم معنیشو بگو تا یادم بمونه. - و زیر لب غرغر کردم: با این اسمش..-

چی گفتی؟ دست راستت که شقیقه‌ت رو یه‌کم بالاتر برده بودُ از زیرسرت برداشتی، چرخوندیش و سرد شونه‌هاتو بالا انداختی. انگار واضح‌ترین حقیقت دنیا باشه:

- نجات‌دهنده.



  • نت فالش
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶

می‌دونین، انگار که علم به معنایِ علم بودنِ واقعیش جایی توی قرون وسطی‌مون نداره.

واقعا سوال اینه که چرا از مدرسه‌های ما، آدمای تحصیل‌کرده بیرون نمیان؟ چرا از مدارس ما طوطی بیرون میاد؟ چرا هیچ‌کس فکر نمی‌کنه؟ چرا کسی نمی‌پرسه؟
از کجا شروع می‌شه؟ از چیزای ساده‌ای مثلِ اقتصاد. اقتصاد، علمه. علم با تعاریفِ خودش، قابل اندازه‌گیری، اثبات و صدق‌ یا کذبه. ما چی‌کار می‌کنیم؟ دین رو به زور وارد میدون می‌کنیم. قسم و آیه می‌خوریم که اسلام اقتصاد داشته ها، ما خیلی خوبیم ها. چطور؟ با تدریسِ معرفت توی مباحث علمی. معرفتی که نه قابل اندازه‌گیریه، نه اثبات و شما جرات داری، صدق یا کذبش کن؛ البته که شدنی هم نیست.
با تدریس معرفت و دیکته غیرقابل اثبات‌ها در کتبی که ادعا می‌کنیم قراره ذهن پرسشگر به‌وجود بیارن، بهشون چی یاد می‌دیم؟ حفظ کن و نپرس. چون هیچ جواب دیگه‌ای وجود نداره. طرزِ فکر پرسش‌گر، طرز فکر جستجوگر، طرزِ فکرِ منطقی و انتقادی حتی؛
به فنا می‌ره، چون ما می‌خوایم با هرچقدر زور که تو بازوهامون هست به همه نشون بدیم بهترین دین دنیا رو داریم. 

اگر نه ادبیاتی بود، نه جامعه‌شناسی‌ای و نه حتی تاریخی؟ شاید تحصیلاتمو در رابطه با نظریه‌پردازی نظام آموزشی ادامه می‌دادم. می‌دونستین ما نظریه‌پردازِ آموزشیِ ایرانی نداریم؟ می‌دونستین همه کتب ترجمه‌شده و در رابطه با کشورهایِ نویسنده‌هاشونه؟ غمگین نیست؟ مایه شرمندگی نیست؟
  • نت فالش
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

از وقتی که یادم میاد این‌طوری بودم. چمه واقعا؟

داشتم با خودم فکر می‌کردم چرا من این‌قدر فکر الکی می‌کنم؟

فکرای الکی. یکی به هدف زندگی انسان فک می‌کنه مثلا، یکی به گرمایش جهانی. من؟ به خودم. به خودم و روابطم. به آدمام. 

از خودم می‌پرسیدم واقعا چرا دوست نمی‌خوام، چرا حوصله‌م سر نمی‌ره، چرا با همیشه همیشه‌م فرق کردم، چرا به روابط عجیب‌وغریب معتاد شدم، چرا دوست ‌خوب دارم ولی ارتباط نه و غیره و غیره.

بعد از خودم پرسیدم واقعا کدوم آدمی در طول روز این‌همه به این چیزا فک می‌کنه؟!

  • نت فالش
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶

امضا، یک‌عدد مغزسوخته.

از خ

اسم: خسرو

فامیل: خسرویی

غذا: خورش بادمجان

غیرقابل تحمل‌ها 1: خونه

غیرقابل تحمل‌ها2 : خانواده از یه سنی به بعد، وقتی توی حلق همین.


ولی شما تصور کنین وسط یه دعوایِ جدی، یهو برگرده بهت بگه « مردی این‌طوری کن. این کارت کارِ دختراس » و صورتشو جمع کنه. بعد آدم این‌قدر سرِ دوراهیِ « دعوا رو ادامه بدم یا برم تو نقشِ فمنیستم؟ » می‌مونه که مغزش اتصالی می‌کنه و می‌سوزه.

  • نت فالش
  • سه شنبه ۲۵ مهر ۹۶

به مناسبت بزرگداشتِ رفیقم:)

من حافظ‌خون نبودم. اصلا. بعضی وقتا از پس خوندن غزلاش برنمیومدم و تصور می‌کردم شاعر کسل‌کننده‌ایه.  یه‌بار فهمیدم تانژانت می‌تونه دیوان حافظ رو بدون غلط بخونه. اینقدر ازش دور بودم که باورم نمی‌شد ممکن باشه. بهترین اتفاق نیمه‌دوم‌ نودوپنج من؟( شناختی شاید. می‌دونین که..) این بود که بالآخره درِ دیوانش به روم باز شد. من از خودم پرسیدم که آیا حرفی برای زدن به من داره؟ داشت. داره. تا آخر عمرم خواهد داشت، می‌دونم..

من حافظ‌ خوندن رو با زمزمه کردنِ 《 دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت..》 شروع کردم. محشرترین کتابی که از نمایشگاه خریدم؟ بدون ذره‌ای شک، حافظ‌نامه.

می‌خوندمش و توش غرق می‌شدم و روزای اول، تانژانت رو با مطالبی که یاد می‌گرفتم می‌کشتم. وای، چه‌گنجینه‌ای یک‌عمر لای دستام بوده و من نمی‌دیدمش؟

حافظ‌شناسی دنیاست. حافظ فقط شاعر نیست، خالق تغییره. خالق امیده. حافظ در تمام عصرها خواستنی بوده، اما با زندگیِ ما عجیب تناسب داره. حافظ توی خیابون‌های ما راه می‌ره. حافظ خالقِ امید ما در برابر امیرمبارزالدینه. این‌روزها، حافظ باید به همه نزدیک‌تر باشه. حافظ باید پناه باشه، چون حافظ کنار ما ایستاده و با هم تماشا می‌کنیم که امیرمبارزالدین از سجاده چرمی بلند می‌شه، حد می‌زنه و برمی‌گرده به نماز. حافظ؟ سرشو بالا گرفته. دلش خوشه. انگار رندی همه چیزیه که ما این‌روزها باید یاد بگیریم. حافظ دنیایی خلق می‌کنه که در اون هیچ‌ محتسبی مانع خنده‌های مستانه و عاشقی نمی‌شه. هیچ صوفی‌ای به حریم امنمون راه نداره که بخواد دلمونو تنگ کنه و ما؟ آزادیم. عاشقیم و آزادیم. محتسب توی شهر می‌چرخه و ما هنوز مرید جام مِی‌ایم.

حافظ داناترین و پایه‌ترین دوستیه که می‌شه داشت. باهاش می‌شه رقصید و چرخید و در عین‌حال؟ جنگید.


من فکر می‌کنم بهترین کتاب برای شروع، همچنان حافظ‌نامه‌س که می‌دونین، شرحیه بر هر غزل. بعدش؟ ذهن‌و‌زبان حافظ که اون رو هم استادخرمشاهی جمع‌آوری کرده؛ مجموعه مقالات درباره حافظه. مقاله‌های پیشنهادی من؟ قرآن و اسلوب‌هنری حافظ و طنز در شعر حافظ. در ادامه؟ نمی‌دونم. من هنوز ازشون سیر نشدم که بخوام برم سراغ کتاب‌های بعدی. 

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۲۰ مهر ۹۶

شاید حوصله کردم و تبدیل شد به سریِ پست‌هایِ #اگر_کاره‌ای_بودم

داشتم فکر می‌کردم که مدرسه‌ها کِی می‌‌خوان دست از سرِ « دخترای گل، روزی سه‌بار مسواک بزنین»  بردارن و توی جلسه‌های مربوط به بهداشت؛
بگن چطور رابطه جنسی سالم رو برقرار می‌کنن. طرز استفاده از کاندوم مثلا. یا راجع‌به احتمالات بیماری‌های مقاربتی حرف بزنن  و غیره و غیره.
که تهش همه اطلاعات آدما محدود نشه به گوگل کردن، و تجربه‌هایی که جذاب نیستن.

بله البته می‌دونم این‌جا کشور اسلامیه منتهی من اگه کاره‌ای بودم، جمله‌م رو با « اگه یه روز ازدواج کردین.. » شروع می‌کردم که کسی چیزی بهم نگه، اما یحتمل فراموش نمی‌کردم که مسئولیتم کجایِ راهنمایی بچه‌هاست.


  • نت فالش
  • چهارشنبه ۱۹ مهر ۹۶

اون‌جا که ماشین می‌پیچه، از روی نقشه گوگل 153 متر باهاش فاصله داره.

پرکاشنیستا عادات عجیبی دارن. من تا قبل از تانژانت ندیده‌بودم. عجیب نه، خاص. موقع انتظار یا درس یا حرف‌زدن، دستاشون با زاویه خاصی روی میز قرار می‌گیره، به دست چپشون دقت نکردم اما فکر می‌کنم انگشت بنصر( چی بگم خب؟ انگشتری؟ ) دست راستشون رو جلوتر میارن و با ضربه‌های ریزِ عجیب‌وغریب که من ازش سر درنیاوردم، عقب و جلو می‌کننش. گاها به کاری غیرارادی تبدیل می‌شه.
غصه شیرین این‌روزای من؟ یکی از هم‌کلاسی‌هام پرکاشنیسته. وسط درس چشمم بهش می‌خوره که انگشتاش چطور حالتِ انگشتای تانژانتو گرفتن، به طور متوسط روزی دوبار ضعف می‌کنم و حواسم دیگه جمع نمی‌شه. فکر می‌کنم « چندوقته که ندیدی اون دستا رو، مشغول این حرکت؟ »

قرار بود کلاس‌هاشو طوری تنظیم کنه که به ساعت مدرسه من بخوره. نمی‌خوره. تصور کنین، کم‌تر از دو کیلومتر باهاش فاصله دارم. باید تمام حواسمو به سمت درس متمرکز کنم و اصلا به این فکر نکنم که داره به جایِ من، به یه آدمِ دوست‌داشتنیِ هنردوست که خیلی انگشتاش از من باهوش‌ترن، یاد می‌ده. سخت نیست؟ سخت نیست؟ سخت نیست؟
یه چیزی تو سینه آدم جوش می‌زنه و میاد بالا.

یه‌روز باید برم به این هم‌کلاسیم بگم تکون خوردن انگشتش تمرکزمو بهم می‌زنه مثلا، که ادامه نده. هوم، حالا کی می‌تونه از تماشاش دل بکنه؟
  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۸ مهر ۹۶

جز وحشتم نیفزود..

قبل از این‌که بحث از کلیشه به مفهوم تعصب برسه، بین بچه‌ها پرسش‌نامه پخش کردن. پرسش‌نامه سه‌گزینه داشت: « اصلا قابل قبول نیست که نسبت به این‌گروه کسی دید منفی داشته باشه » ، « می‌تونه قابل قبول باشه » و « کاملا قابل قبوله » ، خب؟

چه گروه‌هایی؟ افغان‌ها. فمنیست‌ها. کسایی که حیوون خونگی دارن. چاق‌ها. مردانی که همسرشون رو کتک می‌زنن.

نه نفر گفته بودن حق نداریم نسبت به افغان‌ها دید بد داشته باشیم. شش نفر گفته بودن می‌تونه قابل‌قبول باشه و مابقی؟ کاملا قابل قبوله.

فمنیست‌ها؟ به ترتیب دوازده، یک، شش.

کسانی که حیوون خونگی دارن؟ شونزده، یک، دو.

سه‌نفر توی کلاس بودن که به نظرشون داشتن دید منفی به چاق‌ها قابل‌قبول بود و حدس بزنین؛

از نظر پنج‌نفر از بچه‌ها داشتن دید منفی به کسی که همسرش رو کتک می‌زنه غیرقابل‌قبول بود.


من؟ وحشت کرده‌بودم آقا. هی بچه‌ها رو نیگا می‌کردم و از خودم می‌پرسیدم کدومشونه؟ کدوماشون این‌طورین و من نتونستم ببینم تا حالا؟


  • نت فالش
  • دوشنبه ۱۷ مهر ۹۶

شاید ناخودآگاهم جواب سیسو میدونه، که با اطمینان دلدار صداش میکنم..

سیس دوباره شروع کرده نوشتن. من نمیدونستم. رفتم و دیدم تانژانت زیر یکی از پستاش براش کامنت گذاشته 《 کار دلبرا، دلبری کردن و رفتنه. قرار بود بمونن که اسمشون دلبر نبود. 》

و دارم سعی می کنم خودمو قانع کنم که موقع نوشتنش من نیومدم تو ذهنش. رفتارای من تو ذهنش تکرار نشدن. که هر دفه بهم با اطمینان میگه دلبر، حواسش نیست به این جمله.

سیس جواب داده بود آره، اونوقت می شدن دلدار.

  • نت فالش
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶

مزخرف نوشت

هوا ابر بود. قطره های بارون به امید اینکه دری رو باز پیدا کنن تا از سرمای بیرون بخزن کنج یک لیوان چای داغ، به شیشه ها در میزدند. صدای تق تق بسته شدن پنجره ها اما صدای چک چک در زدن ها رو محو کرده بود.

روی میز پشت یکی از پنجره ها پر بود از طرح های سیاسفید بارون. بارون روی کوه، بارون روی دره... زیر همه ی این طرح ها؛ یه نقاشی بود که از خطوط کج و ماوجش میشد خوند که یه ترس و دلهره ی شیرین قلم رو روی کاغذ میرونده. نقاشی بارون روی موهای خیس و پر کلاغی.

جلوی میز، درست پشت پنجره یه آرنج بود. بالای آرنج دست؛ و روی دست،  چونه. چونه رو که بالا میومدی، به دو تا چشم میرسیدی که تنگ شده بودن تا توی تاریکی بارون از دستشون در نره. اگه بالاتر میرفتی، صاحب موهای پرکلاغی رو پیدا میکردی.

صاحب موهای پرکلاغی دلش می‌خواست جای نور چراغ، رعد سیاهی موهاش رو به رخ بکشه. شاید برای همین بود که چراغش، خاموش، توی بادی که از لای پنجره می‌اومد، تکون می‌خورد. شوفاژ اتاق رو اما روشن گذاشته بود تا مبادا کسی از سوز لای پنجره باز بودنش رو بفهمه. آخر، همین چند سانت فاصله‌ی بین دو شیشه هم جرم بزرگی بود. "می‌خوای خودت رو بزنی موش مردگی مدرسه نری لعنتی؟" یا "ذلیل مرده فردا شده تابوتت رو هم شده می‌برم خونه عمه بزرگت." و شق شق صدایی که بعدش انگار هم‌ضرب با بارون روی تنش می‌بارید. و از اون بدتر، پنجره‌ای که محکم بسته می‌شد.

این، آخرین بارون سال بود. برای اون که سال براش بارون بود، آخرین روزش. سال می‌رفت تا سال بعد که اولین بارون نوروزش شه. این وسطم دلهره‌ی این که نکنه دیگه بارون نیاد. این وسط، زنده نبود. فکری می‌کردی که فقط بارون خمودگی انتظار رو از دلش می‌شوره. این آخرین بارون سال بود. می‌ترسید که نکنه یه لحظه یه قطره از چشمش در بره و مجبور شه تا آخر سال با لحظه‌ی از دست رفته سر کنه..

یکهو، باد تند و شد و شروع کرد هو کشیدن. صدا از دیوار رد شد و به گوش پدرش رسید. بالا تر از صدای باد فریادش:" باز اون پنجره رو واکردی؟ به‌قرآن ورش می‌دارم، جاش در می‌زنم."  بوم بوم صدای سنگین نزدیک شدنش.

باد آروم نمی‌شد. فقط یه لحظه طول کشید تا تصمیم بگیره. آب کز سر گذرد... فکر کرد که هوهو؛ صدای دعوت باده که بارون فرستادتش. پنجره رو باز کرد و از پنجره،‌ به زیر بارون فرار کرد.


همونجور که معلومه، ناتمومه. مالکش نخواستش. گفتم بدم شما بخونین؛ یا مثل خدای داستان، نخونین.

  • تانژانت
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده. ( ملودیش به پایان رسیده.)