۸ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

قصه‌ی دلسوز ما قومی که دیدند ای عجب... *

من که می‌دانم دور خودت چرخ می‌زنی و چرخ می‌زنی و درونِ متلاطمت هیچ‌وقت عمیقا تسکین پیدا نمی‌کند. من که می‌دانم لابه‌لای بیت‌ها و کتاب‌ها و منحنی‌ها و معادله‌ها پیدا نمی‌شوی. من که می‌دانم یک‌روز، دیوِ سیاهِ بدجنسِ آشفتگی، تو را تهِ یک چاهِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ عمیقِ تاریک رها کرده و حالا همه‌مان، هرچقدر که توی کوه‌ها- به اسم‌های مختلفی که داری- صدایت می‌زنیم، نمی‌توانی جواب بدهی. من که می‌دانم گریه روی کتاب و دفترها یک نفرینِ ابدیست. من که از حالِ درونت خبر دارم دخترکوچولویِ وحشت‌زده‌ی رقصنده. 

من از نگاه ملتمست به آدم‌ها، 
به پدیده‌ها، 
به انارهایِ سرمازده‌ی شهر خبر دارم..

تو چرا بی‌خبری از خودت؟ 

* بر دل ما تهمت آسودگی چون می‌زنند؟
  • نت فالش
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

》 همه‌ش ژستی و توی خودبزرگ‌بینی. 》

امروز بعد از امتحان، داشتیم با نازنین حرف می‌زدیم. وسطش بود که یهو پرسید : 《 چرا هیچ‌وقت خوبیایی که داری رو قبول نمی‌کنی؟ 》

و خیلی سریع یکی درونم گفت مگه تو خوبی هم داری؟ و ایموجی خنده زد.

تمام روز فکرم درگیرش بود. از خودم پرسیدم چرا؟ مگه می‌شه یه آدم خوبی نداشته‌باشه؟

زنگ نهار، مشاور بالینی مدرسه داشت حرف می‌زد. بحث سر اعتمادبه‌نفس و عزت‌نفس پایین بود و اشاره کرد به منتقد درون. گفت همه کسایی که خودشونو دوس ندارن، یه منتقد درون بی‌رحم دارن که بعد از هر اشتباه، رهاشون نمی‌کنه. گفت این‌ هفته به صدای منتقد درونتون گوش کنین. گفت باهاتون بی‌ادبه و حالتون رو بد می‌کنه. 

بعد صداش رو یواش‌تر کرد و انگار می‌خواد از یه راز بزرگ پرده برداره، گفت 《 اگه دقت کنین، لحن منتقد درون شبیه یه آدمیه که یه روزی توی گذشته تحقیرتون می‌کرده. بگردید و پیداش کنید. 》

و شاید بزرگ‌ترین راز این چند وقت اخیر بود. 

تمام زنگ رو داشتم فکر می‌کردم و تهش، مبهوت به آذین گفتم 《 چه ذهن پیچیده‌ای داریم. 》 و از خودم پرسیدم مگه چقدر اذیتت کردن بچه؟

مشاور گفت می‌تونه یه ژست باشه. یه لحن ترکیبی باشه. و آره، من از خودم پرسیدم واقعا، چقدر اذیتت کردن مگه دختر لوس؟

از خودم پرسیدم چطور می‌تونیم این‌قدر پیچیده باشیم، وقتی ژست طرف مقابل، توی یک رابطه چندماهه تقریبا بدون حس‌های شدید، می‌تونه این‌طور همراه آدم بمونه. از خودم پرسیدم تو چقدر می‌تونی ضعیف باشی که همچین چیزی رو همراه خودت کشیدی؟

تا همین چندساعت  پیش تصور می‌کردم همه‌چیز به اون‌دوره برمی‌گرده. تا همین چندساعت پیش، که یکهو از خودم پرسیدم واقعا قبل از اون اتفاقات، خودمو دوست داشتم؟ قبل از این‌که توی اکانت دوستی فضولی کنم؟ چرا یه سری حرف واقعا منو آشفته کرد؟ اون‌قدر که انگار خودم می‌دونستمشون؟

امشب مث همیشه، یه تلاش ناموفق دیگه برای حرف‌زدن با مامان داشتم. درباره‌ی یه موضوع قدیمی، برای بار هزارم سعی می‌کردم نظرمو بگم و اصلا به من گوش نمی‌داد. اصلا منطق نداشت. اصلا اهمیتی نمی‌داد چی دارم می‌گم. بهش گفتم 《 تو اصلا نمی‌خوای گوش بدی مامان، هیچ‌وقت نخواستی واقعا. نه تو و نه بابا. هیچ‌وقت اهمیت ندادین که من چی می‌گم. واقعا نخواستین بفهمین منو یا نزدیکم بشین. 》 و از جام بلند شدم. دعوا بود؟ ابدا. مثل یه جمله‌ی ساده، بعد از جمله‌ی ساده‌ی خودش بهش گفتم.

ایستاده بودم جلوی یخچال و داشتم آب می‌گرفتم که بخورم. یکهو دیدم دونفر با هم، دارن سرزنشم می‌کنن. دیدم یکی با صدای درونیم هم‌نوا شد. 《 عاااقل! دااانا! با فهم‌وشعور! 》 و نفسم بند اومد. پس همین لحن بود؟! 

ازون‌موقع تا حالا دارم فکر می‌کنم پس همین لحن بود. پس همین لحنه. همین صدایی که همیشه تو سرم داد می‌کشه 《 تو فکر می‌کنی خیلی خوبی، ولی هیچی نیستی. ولی هیچی نیستی. ولی هیچی نیستی. تو توهمی! 》 و همین صدایی که وقتی چندماه پیش به صورت اتفاقی دیدم که کسی باهاشون هم‌نوا شده، حالم بد شد. 

نشستم و از خودم پرسیدم واقعا من تا حالا فکر کردم که کسیَم؟ ولی نمی‌تونم خوبی نداشته‌باشم که. متوجه شدم این کسی که همیشه توی سرم داد می‌کشه 《 توی هرچیزی که فکر می‌کنی خوبی توهمه! تو هیچی نیستی! 》، همون مامانیه که همیشه توی آینه‌ست و چهره و هیکلم رو مسخره می‌کنه و همیشه و همه‌جا می‌گه تمام تلاششو کرده و مامان خوبیه. دروغ نمی‌گه، مامان محشریه. اما خب.. اینم از زوایای پنهانِ روابطِ نداشته‌ی ما...



بعدانوشت: می‌گه من می‌شم اون صدای توی سرت که بهت می‌گه چقدر محشری... :)


  • نت فالش
  • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

که دکان ما را گزندی نبود.. *

مشکلم با تمام واکنشا به این زلزله، اینه که همه نوشتن خیلی نزدیک بود. همه نوشتن خیلی یهویی بود. که ما فکرشم نمی‌کردیم.
خب، مرگ همینه. ما یه‌روز می‌میریم. یه روزی که صبحش از جا پاشدیم، صبحانه خوردیم، جوراب‌های نشُسته پوشیدیم و روزایی که دروغ گفتیم. یکی از همین روزاست که برای همیشه از زندگیِ آدمای اطراف، پاکمون می‌کنن. 
مرگ همینه، مرگ یهوییه. مرگ، باور نکردنیه. یه‌نفس می‌کشی و توی نفس بعدی، نیستی.

اینستاگرام رو پایین می‌رفتم. عکسای غم‌انگیز از آدمایی که مرگ توی چشم‌هاشون می‌درخشید و کپشنای عجیب و غریب. از « درسته که مسخره می‌کنیم، اما ناراحتیم » گرفته تا « ما مردم خاورمیانه‌ایم.. » . پیرمرد خم شده‌بود و با یک‌‌ چشمش زیر آوار رو نگاه می‌کرد، احتمالا دنبال کسی. رسیدم به چی؟ به پست لانادل‌ری. داشت می‌خندید و زیرِ پشتش نوشته‌بود  « make up 💭, hair » و از خودم پرسیدم واقعا می‌دونه مرگ چقدر بهش نزدیکه؟ رسیدم به پستش و به خودم گفتم چقد از هم دوریم. چقد بی‌رحم و بی‌اطلاعیم و واقعا، شاید که نام ما نهند آدمی؟

* جزو قشنگ‌ترین شعرای باب اول بوستان سعدیه به نظرم.

شبی دود خلق آتشی برفروخت
شنیدم که بغداد نیمی بسوخت
یکی شکر گفت اندرآن خاک و دود
که دکان ما را گزندی نبود
جهان‌دیده‌ای گفتش ای بوالهوس
تو را خود غم خویشتن بود و بس؟
پسندی که شهری بسوزد به نار
وگرچه سرایت بود برکنار؟
بجز سنگ‌دل ناکند معده تنگ
چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ
توانگر خود آن لقمه چون می‌خورد
چون بیند که درویش، خون می‌خورد؟
مگو تندرست است رنجوردار
که می‌پیچد از غصه رنجوروار
تنک‌دل چو یاران به منزل رسند
نخوابد که واماندگان از پسند

سه‌بیت دیگه هم داره که دیگه دوست ندارم، خودتون برین بخونین. ^_^
  • نت فالش
  • دوشنبه ۲۲ آبان ۹۶

هنوزم با عنوان گذاشتن مشکل دارم.:))

هشت‌ماه پیش بود. بهم گف 《 می‌خوام فقط بدونی که.. اممم.. راستش.. من بابام نیستم. همه می‌‌گن شکلشم، اما نیسم. 》

من فهمیدم چی می‌گه. منظورش روابط بود و نیازی هم به گفتنش، نه.

چندماه قبل داشتم راجع‌به مامان و بابام براش حرف می‌زدم. گفتم زن‌ها چقد می‌تونن سلطه‌گر باشن. خندید. معنی‌دار. واقعا معنی‌دار.


امروز داشتم فکر می‌کردم که راستش، بله. شبیه پدرشه. واقعا هست. اما این هیچ ربطی نداره به حرفی که زدیم. حتی اگه شبیه نبود هم، بحث سرِ نسبت‌های خانوادگی نیست. بحث؟ سر اینه که این خاصیت مردهاست انگار. هر مردی که دور و برم دیدم.

عاشق که می‌شن، مظلوم می‌شن. سکوت می‌کنن. کوتاه میان. بزرگواری می‌کنن و می‌گذرن.

زن‌ها؟ هرچی که دیدم، یه رگه سلطه‌جویانه داریم. بعضیامون کم‌تر زور می‌گیم، بعضیا هم مثل من.. آگاهانه خمیر رابطه رو می‌گیریم تو دستمون یکه و تنها شکلش می‌دیم. 

می‌گم آگاهانه، چون بله. من آگاهم که یه‌روز باد میاد. یه‌روز بزرگواری‌نمی‌کنه دیگه، سکوت نمی‌کنه دیگه. کوتاه نمیاد دیگه. یه‌‌روز می‌رسه که نمی‌گذره و من الویت نیستم. می‌دونین.. می‌دونم و نمی‌دونم وقتی از یه قسمت رابطه خوشم نمیاد، وقتی با یه خلقش کنار نمیام؛ چی‌کار باید بکنم.

نمی‌دونم وقتی با یه قسمت رابطه که من عاشقشم کنار نمیاد، وقتی با یه خلقم کنار نمیاد؛ چطور باید عوض بشم. 

گفت 《 شکل بابام نیستم.》

الآن می‌گم که اما خب.. سلطه‌جویی من از مادرت که هیچ، از هر زن که توی عمرت دیدی بیش‌تره حتی. 

و من واقعا نمی‌دونم باید چی‌کار بکنم.



پ.ن: نیسّم و حس غریبی می‌کنم باهاتون. نیستم و خیر، درس نمی‌خونم اما عذاب‌وجدان می‌گیرم بیام این‌جا. نیستم و نیست و لعنت به کنکور. نیستم و نیست و دلم تنگه و خون. 

خبرِ جدید؟ رفتیم کویر. :]

  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶

این‌قد که ننوشتم دارم خفه می‌شم. می‌دونم بیام این‌جا و پشت لپ‌تاپ بشینم دیگه بلند نمی‌شم. حس غریبی می‌کنم باهاتون حتی. وایسین.. آزمون جمعه رو که دادم یک‌روز به خودم استراحت می‌دم و یحتمل بساط می‌کنم همین‌ورا. :))

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۱۰ آبان ۹۶

پیش آنوشا هم که می‌ره تبدیل می‌شه به 《 دوست‌پسر》. چه واژه غریبی.

دلم می‌خواد تانژانتو از زمین و زمان قایم کنم. از همه همه. امروز، سر میز نهار متوجهش شدم. می‌دونین..

تانژانت پیش مامانم که میاد، تبدیل می‌شه به 《 مامانش گفت به‌همان. خودش چرا هیچی نگفت؟ حواست به مامانش باشه ها! 》

پیش دوستام که میاد، تبدیل می‌شه به 《 خیانت نمی‌کنه که؟ از کجا می‌دونی؟ 》

پیش یه‌عده دیگه از بچه‌های مدرسه تبدیل می‌شه به 《 خوشگله؟ جذابه؟》

و من مبهوت می‌مونم این وسط؛ که واقعا همه چیزی که من توی وجودم پرورشش دادم، همین سوالا و حرفای چیپ و پوچ و مسخره‌س؟

  • نت فالش
  • دوشنبه ۸ آبان ۹۶

جامعه‌مونه یا کتابامون.. هرچیزی به غیر از ما بهرحال.

نشسته‌بودیم توی کتاب‌خونه. خب وقتی هشت‌نفر دور هم جمع بشن که درس نمی‌خونن. بحثای عجیب و غریب می‌کردیم. بحث رسید به روابط. یکی می‌گفت ازدواج سنتی دوس داره و اون یکی می‌گفت نمی‌فهمه وقتی یه‌بار بیش‌تر زندگی نمی‌کنیم، چرا باید خودمونو پای یه‌نفر تلف کنیم. یکی گفت به‌نظرش رابطه با یه پسر قبل از ازدواج از آدم یه موجود مغضوب خدا می‌سازه. حرف که می‌زد، عین از حرص ناخنشو می‌جوید. بعد عین شروع کرد به گفتن که چقدر به‌نظرش بعضیا از زمانه و عقل به‌دورن. من داشتم فکر می‌کردم الآناس که دعوا بشه. حرفای عین که تموم شد، تکیه به داد صندلی و گفت 《 ولی با وجود این‌حرفا خیلی با تو حال می‌کنم فلانی. 》 فلانی هم لبخند زد. سرشو تکون داد و گفت 《 منم واقعا.. 》

هنوز نتیجه‌گیری ذهنم کامل نشده‌بود که طرفِ مذهبی داستان گفت : می‌دونین چیه بچه‌ها.. احساس می‌کنم این ما نیستیم که از هم جداییم. ما هنوز کنار همیم. این خانواده‌هامونن که از هم جدان.

از یک‌شنبه تا حالا داره توی سرم می‌چرخه که هی.. انگار واقعا ما نیستیم که از هم جداییم.

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۳ آبان ۹۶

که همه عمر سفر می‌کردیم، از خزانی‌‌.. به خزانی..

می‌دونین، درون من یه فروغ‌ فرخ‌زاد زنده‌ست. درون همه دخترا و زن‌ها شاید که باشه.درون من یه فروغ‌ فرخ‌زاد مظلوم و صریحه که هرلحظه از زندگیشو دنبال زندگی می‌گرده. شجاعه و غمگین و گیج.

همیشه درون من کسی وجود داره که اگه زندگیِ پونزده‌سالگی و شونزده‌سالگیش براش یکی باشه، مرگشه. درون من یکی وجود داره که مشت می‌زنه. که هق می‌زنه. که همه‌ش داره می‌گرده. لابه‌لای کراش بقیه. لابه لای توجهات عجیب. لا‌به‌لایِ 《 شاید بریم کویر نوردی. 》. لابه‌لای ریتمای بهار و رقص و آهنگای بندری. لابه‌لای دوئتای ناهیجان‌انگیز. لابه‌لای فشار به فیله‌هاش و پای پوینت شده. تو آغوشای مختلف. کنار آدمای مختلف. یه کسی درون من هست که وقتی حس می‌کنه یه چیزیش اشتباهه، نمی‌ترسه. اعتراف می‌کنه.


چرا گفتم فروغ فرخ‌زاد؟ از وقتی از خواب بلند شدم ورد زبونمه که 《 تا به کی باید رفت.. از دیاری به دیاری دیگر؟.. نتوانم، نتوانم جستن.. هر زمان عشقی و یاری دیگر.. 》

  • نت فالش
  • سه شنبه ۲ آبان ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.