۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

من فقط.. نمی‌خوام بذارم ۵۰ سال دیگه یه دختر شونزده‌ساله از خودش این سوالو بپرسه.

این‌طوری نیست که مثل فیلما، مردمُ نگاه کنم که چطور برای نجات خودشون حاضرن راهُ برای نجات یکی دیگه ببندن و عزمم جزم‌تر بشه. این‌طوری نیست که نگاه کنم ببینم چطور وقتی توی تب‌وتابیم هیچ مسئولی به هیچ‌جاش نیست و تلویزیون آموزش نمازآیات پخش می‌کنه و به ایران بگم صبر کن.. می‌سازمت. 

سریالای ماه‌رمضون که نیست. ناامید می‌شم. مث تمام این مدتی که گذشت، ناامید می‌شم. تو خودم‌ مچاله می‌شم و می‌پرسم 《 این سرزمین سوخته، ارزششو داره؟ 》 .


  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳۰ آذر ۹۶

برنگشتیم؟ یا بازم خدا رو شکر امنیت داریم؟

هولدن کالفیلد پست جدید گذاشته. قبل از پاک‌کردن پستای قبلی وبلاگم، فک کنم‌ کاملا مشخص بود و چندبار هم علنی نوشته‌بودم که نزدیکی‌ای با عقیده‌هاش و طرزتفکرش ندارم. خب؟ ولی پست جدیدش 《 قابل تامل》 عه. صفتش دقیقا همینه. قابل تامل. 

من امسال حق رای نداشتم. اما برام مسلم بود که اگه حق رای داشتم، به روحانی رای می‌دادم. حسی که الآن دارم مث همین کساییه که مخاطبشن، می‌دونین.. فرقی نداریم از نظر خودم. فقط جلوی من رو جبر گرفته‌بود که بهش رای بدم. این‌قدر که بزرگ‌نمایی می‌فرمایند نبودم البته.

اما سوالم از شماست. شمایی که حق رای داشتین و به روحانی رای دادین. شمایی که از کانال‌ها و صفحه‌های اینستاتون می‌خوندم توی ستاد کار می‌کنین. شما که شورحسینی داشتین و موافق‌بودیم. همه، بودیم. ازتون خواهش می‌کنم برام بنویسید دفاعیه و نظرتون دربرابر پستش چیه، چون واقعا واقعا دوست دارم بدونم

 لطف می‌کنین برام نظر بذارین یا بهم پیام بدین؟

تلگرامم؟ @ sargashtechopargar

پست هولدن رو می‌خواین بخونین؟

Insidemonster.blog.ir

 آخرین‌ پستش. کمی به عقب برگردیم. با گوشیم نمی‌تونم لینک دقیق بدم. :))

  • نت فالش
  • شنبه ۲۵ آذر ۹۶

5 هفته مونده به المپیاد، من نگران خودمم. 

  • نت فالش
  • چهارشنبه ۲۲ آذر ۹۶

عنوان؟ ندارد -_-

سرمو کج می‌کنم و شونه‌هامو می‌ندازم بالا. می‌نویسم:
- می‌دونی چیه؟ این‌قدر نسبت به این قضیه سرّ شدم که اگه جلوی چشمام هم ازت خواستگاری کنن می‌گم 《 آهان، بریم؟:| 》


البته که خوشحالم‌نمی‌کنه. اما ناراحت؟ دیگه به خودم فهموندم که کنار تو بودن این‌چیزارم داره.
ولی چیزی که این وسط اذیتم می‌کنه، می‌دونی.. اینه که من می‌فهممشون. من حس اون نگاه سرد رو می‌فهمم. من اون دلپیچه‌ی ناشی از بی‌توجهیت رو می‌فهمم. من تمنای یه لبخندتو می‌فهمم.
یادم میاد وقتی شین‌تون کلا از ایران رفت، غمگین شده‌بودم. بعد یکی از راه رسید و بهم گفت باید خوشحال باشی، کدوم احمقی وقتی رقیبش داره یه‌قاره از هدف دور می‌شه؛ غصه می‌خوره؟
خب، من.

 من می‌دونم دست و پازدن برای یه نگاه از پَرّ چشمت چطوره. می‌دونم طوری با آدم برخورد می‌کنی انگار فردیت نداره، همه‌ یک‌نفرن. من می‌تونم‌چطور باید ازت خواهش کرد که 《 ببین، من یه موجود جدا از اون دیوارِ لعنتی‌ام! 》

 من می‌دونم مشت‌کردن دست در تلاش برای بغل‌نکردنت چه حالی داره. من می‌دونم چطور با انگشتات بلدی دل آدم رو چنگ بکشی.
اینه که هردفعه، هر فاکین دفعه؛ که ازین خبرا می‌شه می‌خوام برم دختره رو بغل کنم. می‌خوام برم همه‌شونو بغل کنم. محکم فشارشون بدم و یواش بگم 《 با این که نباید فراموش کنی بیش‌ترین تعلقش به قلب منه؛ اما عیب نداره.. درست می‌شه.. بیا بغلم.. 》 

  • نت فالش
  • يكشنبه ۱۹ آذر ۹۶

اگر طعنه‌ست در عقلم، اگر رخنه‌ست در دینم.. *

۱- از مدرسه که برمی‌گردم، همه‌ش دنبال یه آدمیم که داره می‌دوه. همه‌ی آدمای دونده‌ی توی تاریکی از نظرم تویی. تا آخرین‌لحظه هم امیدوارانه نگاهشون می‌کنم. همه‌ی آدمای پشت پل شیخ‌بهایی تویی که تصمیم گرفتی از انقلاب برگردی خونه‌تون، یا تا چمران پیاده بری.
۲- اسمتو که با خوش‌ترین خطی که از خودم سراغ دارم می‌نویسم بالای جزوه، شیش‌تا نقطه‌ش رو جداجدا می‌ذارم و بعد بهش زل می‌زنم. از خودم می‌پرسم واقعا کنارمی؟ این‌قدر مسئله‌ی عجیبیه که چندلحظه بیش‌تر طول نمی‌کشه؛ دیوانه‌وار خط‌خطیش می‌کنم و خوشی اون‌قدر می‌پیچه تو تنم که نمی‌تونم بدون لبخند نگاه کنم به معلم. جواب《 چی شدی؟ 》ها هم همون لبخنده، که خدا کنه رازمو نخونن از چشمام و شیرینیِ حس‌ پشت لبخندم.
۳- هرکسی که ضرب می‌گیره، تویی. هرکسی که صداش می‌کنم و می‌گه جانم، یک‌لحظه تبدیل به تو می‌شه. هرماشینی که از بریدگیِ هرروزه‌ی 《 شهرداری/ شهرک بوعلی》 توی اتوبان می‌پیچه بالا، داره میاد خونه‌ی شما. اسنپه.
۴- از مهم‌ترین ملاکای انتخاب خونه، نزدیکیش به خونه‌ی شما بوده. نقشه‌ش چه مهمه؟ سال ساختش چی؟ فقط مهم اینه که نزدیک‌ترِ من نفس بکشی.
۵- کارایی برام زشتن که تو می‌گی زشتن. حرفایی زشتن که تو نمی‌زنی. صحنه‌هایی از حال و آینده‌م قشنگن که تو توشونی. اون موزیکی با ویولن قشنگ می‌شه که معلمم بهم گفت بی‌روح می‌زنمش و مجبورم کرد براش داستان بسازم؛ و من روش داستان دیدنت رو گذاشتم. رقص با لباسی که تو برای خریدش کار کردی قشنگه.
۶- من همه توام. همه توام. همه توام. حیف ازآن عمری که با من زیستم... 



* تو را من دوست می‌دارم، خلاف هرکه در عالم

اگر طعنه‌ست در عقلم، اگر رخنه‌ست در دینم...

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۶ آذر ۹۶

بابوهایی که یه روز رو سر همه‌مون می‌رینن.


بهش می‌گم :

- داستان از اول درباره‌ی آدولف بود. بابو می‌رفت و میومد‌. می‌پرسید انگورا رو چطور بپزه، کلیدها کجاست، بالآخره تصمیم گرفتن اسم بچه رو چی بذارن یا نه؟ چرا آدولف؟ جیغ می‌زد و سعی می‌کرد همه رو آروم و به سالاد خودش دعوت کنه. من همه‌ش دلم می‌خواست بره توی آشپزخونه تا بتونم آرامش داشته‌باشم. از خدا می‌خواستم دیالوگای بیش‌تری بگن موقع نبود بابو.

اصلا چرا وجود داشت؟ اعصابمو خورد می‌کرد. تمام مدتی که پیِر داشت وینسنت رو به فاشیست بودن محکوم می‌کرد و وینسنت از کلود می‌پرسید نظرش راجع‌به آدولف با پی‌اچ‌ای چیه، تمام وقتی که آنا داشت درباره‌ی هفته‌ی مدی که پیش رو داشت حرف می‌زد؛

بابو بچه‌ها رو آروم می‌کرد. دعواها رو فیصله می‌داد. اعصابتو بهم می‌ریخت وقتی نمی‌ذاشت دیالوگا تموم بشن. همه رو وسط یک بحث جدی روشنفکری به شام عربیش دعوت می‌کرد.


از خودم می‌پرسیدم وای، چرا این بازیگر رو ول کردن وسط صحنه؟ اگه نبود نمایش بهتر و پرمفهوم‌تری می‌شد.


وسط نقطه‌ی اوج داستان، رو کرد به شوهرش و گفت از من عذرخواهی ‌می‌کنی؟ کی از من عذرخواهی می‌کنه؟ برای کسی که هستم، کی عذر می‌خواد؟ تو وینسنت؟ تو کلود؟ آنا؟

پیر از من عذربخواه برای آدمی که شدم. برای تز دکترایی که تکمیل نشد چون تحقیقات اولیه‌ش به درد تز دکترای تو هم می‌خورد. به خاطر این‌که از من خجالت می‌کشی، از کسی که یه معلم معمولیه تا تو آروغاتو روشنفکرانه‌تر بزنی و دکارت بخونی. برای بچه‌هایی که می‌گفتی بهترین قسمت زندگی خواهندبود و برای تو، فقط یکشنبه‌ها بودن. که خسته و کلافه از گردش برشون می‌گردوندی و کانت می‌خوندی و کی باید پشت سرت راه میومد؟ بابو.

شاید بابوی بیچاره دلش بخواد کتاب بخونه. بعد از این‌همه مدت، کی از من برای کتاب‌های نخونده‌م عذر می‌خواد؟ کی؟ هیچ‌کس. امشب هیچ‌کس رو مود عذرخواهی نیست. پیش میاد. پیش میاد.

ریدم رو سر همه‌تون. شب بخیر.


 من فهمیدم داستان، از اول، درباره‌ی بابو بوده. بابویی که هیچ‌وقت نمی‌بینیمش و کاش خفه بشه تا زندگی پرمفهوم‌تری داشته‌باشیم... :))


پ.ن: تو راه برگشت از تئاتر نوشتمش. عجله‌ای. باید همین‌طوری وقت از خودم بدزدم که بتونم بنویسم این‌جا. در انتظار آدولف رو پیشنهاد می‌کنم؟  نمی‌دونم. یک‌ذره توش هجو داره. شاید اگه سهروردی رو ندیده‌بودم و توقعم این‌قدر بالا نرفته‌بود، صددددرصد پیشنهاد می‌کردم. حالا؟ صددرصد مخصوص سهروردیه. اینو، شصت‌درصد پیشنهاد می‌دم. خر و خوبن. :))



  • نت فالش
  • سه شنبه ۱۴ آذر ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.