۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

انگار تو یک‌سومِ حجمِ ریه‌م، یکی نشسته.

هیفده‌سالمه عزیزم. یا شونزده، دیگه بدتر. اون‌قدر خسته‌م از هیچ‌ خبر خوبی نشنیدن و کثافت و گند و خشونت و حماقت توی کشوری که خارج شدن ازش(  برای نفس‌گرفتن تا برگشت به همین‌جا) هم ضرورتی ندارد؛

که می‌تونم خودمو با یه دختر شونزده، هیفده‌ساله توی برلین شرقی مقایسه کنم که رفته مغازه، و از فقط یک‌ برندِ خیارشور داشتن خسته‌س.


به همین مسخرگی و به همین سنگینی.

از عمرِ هدر شده‌م، و از عمرِ رو به هدر شدنم توی‌ جایی که ساختین خسته‌م.

این منم، وای به حال بقیه که این بارو بیش‌تر کشیده‌ن.

  • نت فالش
  • جمعه ۲۵ خرداد ۹۷

سربندایِ وحشیِ دختراشون. تستسترونِ زیادِ مرداشون. :))

این کُردای لامصب این‌قد وحشی و رام‌نشدنی و اصیل و خوبن، که فک کنم هیچ نژاد دیگه‌ای وجود نداره که ۹۹.۹۹ درصدش،  با افتخار سرشونو بگیرن بالا و اصلیتشونو بگن.

دیدین؟ وقتی کردی می‌رقصن فقط می‌خوام بمیرم. یه طوری که رقص مقدسیه بنظرم، نمی‌خوام یاد بگیرمش.


+ نژاد پرستن که هستن. :)) من که کرد نیستم هم کرد پرستم حالا طرف کرده حق نداره باشه؟:)) آذین همیشه سرکلاسا از دستم حرص می‌خوره که تا حالا آدمی مث من ندیده که این‌طوری این‌قد عاشق یه نژاد دیگه باشه.

++ حقیقت تلخ بعدی اینه که‌ همون خانواده‌هایی که لباسای رنگی رنگی می‌پوشن و می‌رقصن و کردی حرف می‌زنن با هم، بسیار متعصبن. حالا جهنم. می‌شینم خونه. جهنم. حجاب اجباری خیلیَم مناسبه. جهنمممم، با دوستای پسرم قطع رابطه می‌کنم. عوضش کرد باشه..😍 :|

+++ ازین مسخره‌بازیا که تو مدرسه در میارم، آذین حرص می‌خوره که ده‌سال دیگه من وکیل شدم، بعد لابد اولین پروندم ازین دادگاه به اون‌دادگاهه که طلاق خانومو از شوهرِ کردِ متعصبِ شکاکِ دست‌بزن دارش بگیرم. :)))

++++ حالا یه دوست از کردستان عراق دارم، می‌گه یه منطقه اون‌جا هست عین آمریکاست. خیابونای اون‌مدلی ماشینای گرون‌قیمت خونه‌های بزررررگ آدمای خفن. ولی خب می‌گه تعصبِ کردای ایران تعدیل شده‌ی کردای عراقه تازه. :))) هیچی‌ دیگه.‌ کنسله به همین خاطر.

+++++ تا حالا نشده( چرا، به تعداد انگشتای دست) جلویِ یه دختر به کردا ابراز علاقه کنم نپره وسط حرفم که دوست‌پسرم کرده. کلیَم کرد عاشق و دلباخته‌من. بعد من هردفه این‌طوریَم که باشه خب. :))) چه ربطی داشت حالا؟:)))

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۲۴ خرداد ۹۷

این‌جام شده مث کانال خانومای قری. فقط از مردا می‌گم و ماجراهاشون.

از الگویِ مادرشوهریِ زنده در تمامِ زنان ایرانی هم (*) این‌طوری براتون بگم که هیچ فرقی نمی‌کنه چقدر مدرن، با تحصیلات، مهربون، اهل نوشتن و فمنیست باشن انگار. یا فرست ایمپرشن چطوری باشه. فرست ایمپرشنم بهترین حالت ممکن بود. خانم ایگرگ حسابی ازم خوشش اومده‌بود و مرتبا به مامانم می‌گفت دخترتونو بدین من ببرم خونه‌مون بشه دختر من و فلان و به‌همان. سفت بغلم می‌کرد که 《 عزیزمممم:* 》. سکند ایمپرشن هم همین‌طور.

روزها گذشت و گذشت تا من با پسرش وارد رابط شدم و شت، فقط باید می‌دیدین چطور پالس‌های مهربونی و دوست‌داشتن به پالس‌های 《 این دیگه چه خریه》 و نفرت تبدیل شد. باباشم د سیم. -_-

بعد من همیشه توی رویاهام، خانواده‌ی دومی که بیش‌تر منو درک می‌کننو، با خانواده‌ی دوست‌پسرم داشتم. رابطه‌ی با خانواده‌م نداشته ر با اونا داشتم. اینم وضع فرهنگ ما. -_-

* آره می‌دونم اغراق و فلانه دیگه.


پ.ن: یه پست درباره‌ی مزایای بی‌حیا بودن نوشته‌بودم که پاکش کردم چون به نظرم مسخره و تکراری و تین‌ایجری بیش از حد بود. از زندگیمم بخوام خبر بدم، این‌طوریه که باله ر تقریبا ول کردم. چون تحملِ اون‌همه قانون و 《 قوز نکن》 و 《 صاف وایسا》 و 《 تکون اضافه نخور》 و 《 زانوتو صافِ صاف کن》 رو نداشتم. خیلی خشک بود. یه رقص جدید رو امتحان می‌کنم و باله رو به کلکسیونِ چیزایی که هیچ‌وقت تکمیل نکردم، اضافه می‌کنم. دکتر می‌گفت یکی از دلایلی که توی ذهنت، خودتو کوچیک می‌بینی همین کارای خورده ریزه که تموم نمی‌کنی. اتاقته که جمع نمی‌کنی. کتابیه که تموم نمی‌شه و مهارتاییه که کامل نمی‌شه. می‌گفت حس بدت ازین‌جا سرچشمه می‌گیره. خبرِ بعدی این‌که نمی‌تونم بخوابم و تقریبا از همه‌تون عنم می‌گیره. درواقع می‌دونین، قضیه اینه که ایدئولوژی فرمولِ به دست آوردنِ مساحتِ مستطیلو تغییر نمی‌ده. کار دستگاه گوارشو عوض نمی‌کنه. ولی جامعه‌شناسی رو چرا. اقتصادو چرا. بیش‌ترین اصطکاک ممکن رو این اواخر با مسائلی دارم که آدما معمولا بهش فکر نمی‌کنن که اعصابشون خورد نشه. چرا من بهش فکر می‌کنم؟ چون درسمه عزیزم. باید امتحانش بدم. خوندنِ هر بند نیاز به ده‌دقیقه استراحت داره. یه وقتا زار زار گریه می‌کنم و درس می‌خونم. روحم خسته می‌شه از چیزی که یه حقیقتِ مسلمه برای همه.روحم بیش‌تر از کسایی که دارن زیست حفظ می‌کنن یا ریاضی حل می‌کنن، از زندگیِ این‌جا خسته‌ست و نمی‌دونین چقدر.

انگار که خودشون بهمون منطق یاد دادن تا بتونیم مغالطه‌های بقیه درساشونو پیدا کنیم و حرص بخوریم. 

خط به خط جواب کتابمو می‌دم و براش فحش می‌نویسم و آروم نمی‌شم. نمی‌شم. نمی‌شم. از زندگی این‌جا، به قدرِ خدا خسته‌م. پریروز داشتم به بچه‌ها می‌گفتم که اگه توی فرانسه به دنیا اومده‌بودیم، هیچوقت ذهنمون این کش و قوس و پیچیدگیای احمقانه رو نداشت. دغدغه‌های ملموس ما برای اکثر دنیا ناملموسن. خسته‌م و وقتی با چشمای اشکی و لبایِ سفید از کتاب سرمو میارم بالا، رویایِ محالِ روزی رو می‌بافم که همه‌چی خوبه. این‌جا مثِ فنلانده و منم زندم و می‌بینمش. ولی این‌جا حالا حالاها فنلاند نمی‌شه و وقتی که شد، من مردم. من تموم شدم. من تموم شدم و هیچوقت رها و بی‌دغدغه‌های کوچیکِ احمقانه‌ی عادیمون نبودم. این روزا تموم می‌شه و من هیچوقت کنار پلیس احساس امنیت نکردم. این روزا تموم می‌شه و هیچ‌روزی نبوده که با حسِ یه مجرم زندگی نکرده‌باشم. این‌روزا تموم می‌شه و من می‌میرم و هیچ‌کار نمی‌تونم بکنم که یک‌لحظه، فقط یک‌لحظه بفهمم اون حسی که آدما بهشون دست می‌ده وقتی عضوِ محترمی از یه کشورن چطوریه.

من می‌میرم و هیچ‌چیز اون‌قدرا بهتر نمی‌شه.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۷ خرداد ۹۷

هنوز به دنیا عادت نکردم. هرروز افسرده‌تر می‌شم.

توی سایتِ ثرتین ریزنز وای باید مورد تجاوز یا آزار جنسی قرار گرفته‌باشی که اصلا جزو قشرِ آسیب‌دیده‌شون حساب بشی. داشتم فکر می‌کردم نه بهم تجاوز شده، نه در فقر بودم، نه تنهایی به معنایِ این‌که کسی نخواد کنارم باشه رو تجربه کردم، نه هیچی.
چطوری توقع دارم یکی بیاد بهم بگه《 می‌فهمم چقدر ناراحت و خسته و بی‌انگیزه و متمایل به گریه‌ای، اما می‌گذره. 》 ؟
تهش یکیتون بیاد بگه 《 می‌فهمم چقدر توی سن بلوغ هورمون‌ها نامتوازن ترشح می‌شن و چقدر خوشی زده زیر دلت و چقدر احمقی. متاسفم. به دلیلِ موردِ آخر، هیچی درست نمی‌شه.》
  • نت فالش
  • شنبه ۵ خرداد ۹۷

میبی عای شود بی. ( رجوع به پست قبلی)

سرشار از حس بد به خودمم. یه وقتا کتکش می‌زنم. یه وقتا تحقیرش می‌کنم. یه وقتا بهش گرسنگی می‌دم. یه وقتا درس نمی‌خونم براش. 

ولی هنوز دلم خنک نمی‌شه. هنوز و هر لحظه از خودم متنفرم.

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۳ خرداد ۹۷
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.