۲ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

حالا نمی دونم اینو براش بفرستم یا بذارم عروسی‌ای چیزی کردم، بعنوان حسن ختامِ مردِ زندگیِ من بودن.

اریک فروم می‌گه پدر و مادر، هر کدوم یک بخش از نیازِ بچه رو برآورده می‌کنن. مادر، دوست داشته شدنِ بی قید و شرط، « دوست داشته شدن بخاطر اینکه وجود دارم» و پدر، دوست داشتنِ مشروط. « دوستت دارم چون تو ... هستی. ».

شرط هاش فضاییَن. دومِ ابتدایی بودم که بهم کتابِ « 5 اس» رو می‌داد ( که خدایا، هنوزم دلم نمیخواد اون جلدِ قرمزِ زشت و بیخودشو باز کنم ) و توقع داشت بخونمش و تویِ زندگیم اجرا کنم. مسخره. بهم مقاله های آدم بزرگونه می داد. وقتی برایِ آزمونِ تیزهوشانم میخوندم، مسئله های دانشگاهشو برام حل می کرد و ازش نمونه می داد. بخاطر همینه که همیشه از ریاضی پرسیدن ازش متنفر و فراریَم، یا وقتی تانژانت یک کلمه از راهِ حلی که ازش پرسیده بودم فرا تر می رفت؛ باحالتِ هیستریک دعواش می‌کردم.

اگه ریاضی دوست نداشتی؟ اگه به کتابِ « موش بازیگوش» بیش‌تر علاقه داشتی؟ اگه دلت می‌خواست با دوستات راجع‌به چیزایِ سطحی، مثلِ لباس و خرید و این جور چیزا- حرف بزنی؟ دیگه دوسِت نداشت. نه که دوسِت نداشته باشه. مث یه تیکه آشغال بهت نیگا می‌کرد.

بابا هیچوقت دنیاشو بهت نزدیک نمیکنه. تو ریاضی دوست داری؟ تو پنج اس رو خوندی؟ وقتی تازه مساحت یاد گرفتی، از یادگرفتنِ جرمِ حجمی از خودت بیخود می‌شی؟ 

نه؟ پس تو یه احمقی. یه بازنده ای. خودش می گه بی عار و به درد نخور.

پس اگه رویِ رباتِ بزرگت کار نمی کنی و مشغولِ نوشتنِ یه اثرِ ادبی‌ای نیستی که قراره نوبل کسب کنه ( تصور می کنه استعداد نوشتنم بالاست:)) )؛ به درد نخور و بیخودی. پس اگه این کارا رو نمی کنی، تذکر دادن و خواهش کردنت درباره‌ی مصرف آب هم لایق پوزخند و تحقیره. پس اگه اینطوری نیستی، هر بار که براش یه چیزیو تعریف می کنی؛ روشو می کنه اون ور. پس اگه این طوری نیستی، از داشتن تو شرمساره و براش هیچ اهمیتی نداره که داری چه کارایِ دیگه ای رو می کنی. روزی سه ساعت تلاشت برای رسیدن به آزمونِ ارکستر می شه « کار بیخود» و « بهتر که تمرین نمیکنی، سرم درد می گیره» و وقتی می رسه به تلاشت برای اجرای یه تئاتر واقعی، می شه به تحقیر و تمسخر که نمی تونی. تبدیل می شه به یه جمله که انرژی و همهی رویابافیاتو پخش زمین میکنه.

می ری جلو که بهش بگی شب بخیر، و وقتی کامپیوترو تو دستت می بینه قیافه ش تبدیل می شه به « از جلوی چشمم گمشو» و تو می خوای توی زمین آب بشی از دلشکستگیِ این رفتارای ساده.


شاید بابا فکر می کنه خیلی زیاده و تنها راهِ درست توی زندگی راهِ اونه. این چیزیه که منو مجبور می کنه وقتی از ذوقِ کارگردان تئاتر و شوهرش براش می گم و تحقیرشون می کنه، از ترسِ دوست نداشته شدن باهاش همراهی کنم. شاید این چیزیه که باعث می شه یه بخشِ ذهنم همیشه دنبالِ پول و قدرت باشه که یه روز وقتی جلویِ بابام وایمیسم، با تحقیر نگاهم نکنه. باور کنه نباختم.

شاید بابا فکر میکنه خیلی زیاده و منو با تحقیر بزرگ می کنه، اما من همیشه فکر کردم خیلی کَمَم و به خاطر همین و برای فرار از همین، ناخودآگاه و مثلِ یه عقده‌ی درونی، پارسا رو همین‌طوری و با تحقیر و بابایِ درون بزرگ می کنم. شاید اون زیاد بشه.


  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۴ تیر ۹۷

رو دستام، داغ سوسنگرد

مثلِ خرمشهریِ پنجاه ساله‌ای که توی کلِ زندگیش، سهمش مرگ توی تظاهراتای انقلاب بوده. خراب شدنِ خونه و زندگیش زیرِ آتیش عراقیا بوده. ریه‌های خسته از گرد و خاک بوده. که بی‌آبی بوده. که گلوله بوده.

مثلِ جنوبیِ 50 ساله‌ای که وایمیسه پایِ خاکش.


+ مثلِ کرد بودن که به خودیِ خود، بخشی از هویتِ مردمش رو با سرکشی و غرور تشکیل می‌ده، جنوبی بودن هم همینه. یه بخشِ قوی از هویتِ آدماشه. با شجاعت و بسته‌بودن به خاک. نمی‌دونین چقد دلم تاپ تاپ می‌کنه که بتونم برم جنوب. نخلای سر بریده‌ش رو با دستام لمس کنم و تویِ کوچه‌هاییش که جایِ فشنگ روی دیواره، قدم بزنم. این ماجرایِ اخیرِ تئاتر، نزدیکیِ زیادی بینِ من و زبان عربی و گرمای جنوب به وجود آورده. خیلی خیلی زیاد.


  • نت فالش
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده. ( ملودیش به پایان رسیده.)