من آخرش می‌رم با یه فروشنده آلات‌موسیقی ازدواج می‌کنم، هر روز ساعتِ دوازده قابلمه غذا رو تویِ پارچه گل‌گلی می‌پیچم و با دستِ دیگه‌م ظرف ماست رو برمی‌دارم و می‌برم براش؛

بعدش تا خودِ شب که با هم برگردیم خونه با وسایلِ توی مغازه‌ش بازی می‌کنم. ^___^