۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «وی که اسمِ سختی دارد» ثبت شده است

سرنوشتِ شگفت‌انگیز آتنا پولن*

عکسه رو از اینستاش پیدا کردم.

سالِ پیش این‌موقع من داشتم یخ ‌می‌زدم از سرما. این جا بودیم. نشسته‌بودیم کنار آتیش، من با خودم فکر می‌کردم « خدایا، این پسره چه بیماری‌ای می‌تونه داشته‌باشه؟ » و همزمان تلاش می‌کردم جهت برقراری ارتباط. می‌گفتم « من این صحنه رو برای همیشه می‌خوام» و تو؟ روتو برمی‌گردوندی یه ورِ دیگه. 

یک‌سال پیش همین موقع، زل زده بودم به ستاره‌ها، دنبال شهاب سنگ می‌گشتم و تمرکز کرده‌بودم روی صدای خونسرد تو که توی موزیک گم شده‌بود و داشتی درباره ستاره‌ها، عدد و رقم ارائه می‌دادی به یکی.

یک‌سال پیش این‌موقع، من شاهد تلاش همه برای رام کردن تو بودم.

یک‌سال پیش این‌موقع، من داشتم می‌رقصیدم و نگاه متاسفت رو روی خودم حس می‌کردم.

بهم بگو.. یک‌سال پیش همین موقع، وقتی از حصار امن کلبه رفتی بیرون و توی تاریکی گم شدی، فکرشو می‌کردی که این دختربچه به قول خودت، « سحر قریشی‌وار » که حرفای احمقانه می‌زنه و جلب‌توجه می‌کنه و هرجا که می‌ری پیداش می‌شه؛

یه روزی بتونه توی چشمات نگاه کنه و از سرخوشی قهقهه بزنه که « دیدی بردمش، کوه‌یخ؟ » و منظورش.. قلب و احساست باشه؟


خدای من، ممنونم. چه زندگی غافلگیرکننده‌ای! :) 




* کاملا حس می‌کنم تاییدی هستم بر نظریات آلن‌دوباتن درباره علاقه ما به وارد کردن تقدیر و سرنوشت به عاشق‌شدنمون. وات‌اور حالا -_- 

  • نت فالش
  • جمعه ۱۷ شهریور ۹۶

عنوان از دلبر رسیده، « گر ز حکمت ببندد دری.. »

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • نت فالش
  • پنجشنبه ۱۶ شهریور ۹۶

براتون روزهای پشتِ سرِ هم رو، با هم آرزو می‌کنم...

من از تمامِ حس‌های خوبِ دنیا.. از تمامِ خنده‌ها.. از تمامِ لبخندهایِ از ته‌قلبِ جمع‌نشونده... از نفهمیدنِ ادامه درس بعد از « انگشت‌هات رو بدون فاصله روی انگشتام رها کن، تا بهت بگم چطوری» ها...

براتون نگاهی که از عشق به لرز افتاده رو آرزو می‌کنم؛ 
وقتی توی مغازه و وسطِ انتخاب‌کردنِ گوجه، سرتون رو بالا میارید..
  • نت فالش
  • جمعه ۲۳ تیر ۹۶

رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند.. ( وقتی دوازده ساعت، فاصله‌مونه )

نمی‌دونم حوالی ساعتِ دو و سه دیشب چه بلایی سرِ بیان اومده‌بود. حس خفگی داشتم و باید حتما می‌نوشتم. اما بالا نمیومد. نه خودش، نه وبلاگای مربوط بهش. می‌خواستم پیش شما شکایت بیارم از سفرایِ یک به بالا هفتگیِ قاره بغلی. تویِ چنلِ یکی خوندم که « .. ( اسم) از شهر خارج‌شده برای چند ساعتی، وقتی می‌ره حس می‌کنم قلبِ منم با خودش می‌بره » و احساس کردم این تا حدِ زیادی نامردیه. 

خیلی وقتا بهم می‌گه که واقعا دخترِ عاقل و منطقی‌ای هستم ولی خب مسئله اینه که کاری از دستِ من برنمیاد و ترجیح می‌دم سفرش رو زهرش نکنم. اما جدا بی‌انصافیه که از تعطیلات هراس داشته‌باشم و مشتاقِ فصلِ کار و غیره باشم. بعضی وقتا با خودم فکر می‌کنم اگه همین الآن بمیرم، کِی به من می‌رسه؟! جوابش وحشتناکه و ترسناک.

می‌خواستم از دوازده ساعتای توی مسیر و بی‌خبری.. از اختلاف ساعت و شام خوردنِ ساعتِ دو شب.. از دوری و دوری و دوری بنویسم..


که هواپیما امروز صبح رسید به زمین. با شماره اتاقش از خواب بیدار شدم. احساس می‌کنم می‌تونه خودشو ده‌دقیقه‌ای برسونه که نمیرم و یه چیزی که هست.. اینه که باورتون بشه یا نه.. دلم قرص شده. اون تزلزل وحشتناک که وقتی نیست دارم - انگار که قلبم ژله باشه - از بین رفته.

من هر بار این حسو یادم می‌ره، تا دفعه بعد.

نظر به این‌که بهم قول داد دفعه بعد رو با همیم، دیگه مهم نیست.

آقا، بیان دیشب چش شده بود؟!

  • نت فالش
  • شنبه ۱۷ تیر ۹۶

تانژانت، تانژانت؛ نت فالش:

غیر ممکنه. اما... اما از هزار مایل دورتر، به فاصله ی یه قاره، یه دریا و از پشت بلند ترین کوه دنیا؛ اونقدر دوست دارم که اگه یکی دیدن بلد باشه؛ سر طنابی که از تو دلم زده بیرون رو بگیره؛ صاف میاد ور دل شما.


نتِ‌فالش نوشت: مثِ هردفعه، هر وقت می‌گه قاره دلم می‌ریزه پایین. جدا یه قاره‌س الآن فاصله‌مون؟! حالا درسته که قربِ دل تفاوتی نکند، ولی کاش شورش درنیاد با ایـــن حجم فاصله تو بعد مکان. :ناخن‌هایش را از حرص می‌جود:

  • تانژانت
  • جمعه ۹ تیر ۹۶

نامبرده از کوتاه‌ترین مکالمات ذوق می‌کرد...

- میای بریم بیرون؟!

+ در لحظه ازت بدم میاد.

واقعا.

ده‌دقیقه دیگه پایین باش. 


:)

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۸ تیر ۹۶

دستامو حلقه کردم دور زانوهام و تاب می‌خورم. روی تخت من نشستی و دستات.. با اون ریتم محشر..

وقتی پیشنهاد دادم که برای تولد بابام تنبک بخریم ( بی انصاف نباشیم، جدا دوست داشت) مامانم یه نگاهِ شوخ بهم انداخت و گفت  « منم که باور می‌کنم دلت به حال بابات سوخته. » و به تو اشاره کرد.

اگه بخوایم همچنان جانبِ انصاف رو رعایت کنیم البته، من اگه می‌دونستم رقص دستات رویِ تنبکِ بابام اینقدر خواستنیه که باعث می‌شه تلفنو با دمِ‌دستی ترین جوابِ ممکن قطع کنم و خودمو با تپشِ قلب برسونم پشتِ درِ اتاقم... در واقع حتی به اسمِ بابام هم تنبکه رو نمی‌خریدم. اسمشو می‌ذاشتم تنبکِ تانژانت، شماره دو.


+ ببخشید که برای سازت شریک قائل شدم، همینه که هست البته. :))

++ درلحظه احساس می‌کنم که برای همیشه، حضورتو واسه کتابخونه‌م می‌خوام که از سر و کول هم بالا بریم و مرتبش کنیم.. . :)

  • نت فالش
  • پنجشنبه ۲۵ خرداد ۹۶

عاشق اعداد شدم و از تک، رسیدم به جزوِ بهترین نمره‌های کلاس.

- خاطره مصرف کنم؟!

یادت میاد سوالو حل می‌کردم با ذوق می‌گفتم درسته؟! بعد همون‌طور که خودکار رو از دستم می‌گرفتی، گرمایِ صدات از پشت گوشم میومد که « نه، ببین... » :)


+ یادت میاد گیر داده بودم رادیکال صفر می‌شه یک؟! :))))))



  • نت فالش
  • جمعه ۵ خرداد ۹۶

خدا امانت خود را به آدمی بخشید...

از دستم ناراحت بودی؟ رفته بودی بدون هیچ خبری. برام نوتیفیکیشن اومد. « اومدی بیرون از خونه، سمت چپ. »
- از اینجا جقدر تا دریا راهه؟!

صدایِ دریا بود. موج بود. انگشتایِ لختِ پا، تو خنکی آب بود. 
« می‌خواستم بهت بگم آخرین باریه که منتظرت موندم. »
«  منو هشت ساعتِ تمام منتظر گذاشتی! »

اما تو که می‌دونی، بدونِ منتظر بودن هیچ لطفی نداره! :)

_

خورشید خودشو پهن کرده بود رویِ دستام، پاهام و سرشونه هام؛ باد مرطوب موهام رو با خودش می‌برد و دریا بهمون لبخند می‌زد. حواسش به‌ ما بود.
« این.. باید همون آفتاب و گرمایِ زندگی بخشی باشه که کامو توصیف می‌کنه. »

و خب تو باید همون باشی که فروغ می‌گه. ز گندم‌زارها سرشارتر و ز زرین شاخه‌ها پر بار تر.


« بر روی ما، نگاهِ خدا خنده می‌زند.. »
« نورِ خورشید پخش شده رویِ چشمات، هزار رنگ شدن. :) »
_

پدال می‌زنم. خورشید، می‌خنده. از روبرویِ اون باغِ جادویی شروع می‌کنم. از جلویِ اون خونه صورتی- آبی رد می‌شم و از حصارهایِ درختیِ سبزِ سبزِ سبز. باد تویِ موهامه. « باهام مسابقه می‌دی؟»
با پایِ پیاده، از پشت سرم شروع می‌کنی و « میگ، میگ! ». تو بردی. نه فقط مسابقه‌ رو.


_

مامان بهم می‌گه که بدونِ آرایش یک جنایت در حقِ بشریتَم. لباسمو دوست دارم. اما تو پرتم می‌کنی تویِ آب، جسارتش رو پیدا می‌کنم و زنده‌ترین خواهرِ دنیام که دستِ پارسا رو می‌گیرم و با هم رویِ موج‌ها سوار می‌شیم. بهم می‌گی « رویِ صورتت ماسه‌س.» اصلاح می کنی « اما خوشگل شدی، من دوسش دارم.» و باز هم شنا می‌کنیم.

_

مابقیش چیه؟! رقصِِ لبِ ساحله و نور و کسی که به مزخرف بودنِ صدام موقعِ خوندنِ Je veux  کوچک ترین اهمیتی نمی ده. مابقیش یه صحنه‌س از انعکاسِ نورِ خورشید رو دریا، فوتبالِ ساحلی و تویی که خطِ ساحل رو به سمت من می دویی.

_

این سکانس، جزو آخری‌هاست. تشکیل شده از « من که والیبال بلد نیستم» و ترکِ جمع. تشکیل شده از « پیدام کن» که سِند نمی‌شه، چون دستات شونه‌م رو لمس می‌کنن. تشکیل شده از اقدام خرِ درون مبنی بر پاشیدن شن توی چشم‌هایِ نفرِ سوم و تشکیل شده از « دیوونه» داماهی و آسمونِ صورتی. تشکیل شده از تلخیِ دخترِ بداخلاق درون و تشکیل شده از راه و رسمِ دلداری که حسابی بلدی. تشکیل شده از دو تا سگِ ولگردِ زخمی که میان پوزه‌هاشون رو بهمون می‌مالن و بازی می‌کنن. تشکیل شده از « تو که ازین حرفا شجاع‌تر بودی :))) » و تشکیل شده از ماهِ پرنورِ زرد، پشت دستِ تمنایِِ درخت‌ها.

_

بقیه‌ش؟ تو خوابی و مریض. ادامه پیدا می‌کنه با رقص و خنده و خوشمزه‌جات و تمام شب رو بینِ طبقه اول و دوم در حرکت بودن.

_

پرده‌نمایش بینِ گل‌های رنگارنگ می‌افته. زیرِ سایه درخت می‌افته. همه چیز می‌درخشه. چشم‌های تو هستن که آرامش و عشق توشون موج می‌زنه. نسیم، پرده‌نمایش رو تکون می‌ده. لبخند می‌زنیم و دیگه ادامه‌ش چه مهمه؟!


موزیکِ پیشنهادی این روزها: je veux
متن و ترجمه‌ش هم اینجاست.
  • نت فالش
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶

مه

-صبح چجوری بیدار شدی؟

+یک نفر زندگی رو از لای لب هام دمید

-شب چجور میخوابی؟

+وقتی زندگی از بدنم بیرون بره.

پرده ی این صحنه مهه.آروم آروم پایین میاد ... و تمام!بیننده ها : آنتراک . بازیگرا؟خمار وسط خلا.تا صحنه های بعد!

پ ن : بله هنوز باید مزخرفات و سبک چرت نوشتن منو تحمل کنین.




نت فالش نوشت:

- از این مه متنفرم .

+ چرا؟

- نمی بینی پشتش همون روزمرگی احمقانه همیشگیه؟ پشتش قوانین قایم شدن و امتحان دارما و شک ها و دوری ها؟

+ از ابن مهم متنفرم.

  • تانژانت
  • جمعه ۲۲ ارديبهشت ۹۶
نت فالش:
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله م. الآن ولی واقعا پونزده ساله م. آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می گم. دروغ نمی گم، همه ش راسّه، فقط زودی تغییر می کنم.
موهامو بلند می کنم چون معتقدم خاطره هام لاشون قایم می شن. دوستایی دارم که تو یخچالِ خونشون چیزکیک پیدا می شه. از ماکارونی متنفرم و تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.
هنوز هم به دنیا عادت نکردم.
هر روز بزرگ می شم.


تانژانت:
از مثلثات متنفرم. تو یخچال خونمون یـــــه بار چیزکیک بود. تا حالا چند نفر از سورپرایز کنندگانم موفق به دریافت پناهندگی شدن. بعضیا فک می کنن دروغ نمی گم، می گم. همیشه راست نیستم. کفشدوزک‌های کوچه‌مون کلاه می‌دوزن. از بزرگترین افتخاراتم کسبِ مدالِ محکم ترین کوبنده در تویِ صورت نت های فالش در ملاقات اوله. شهرکتاب موقع مردن سگِ داستان، هم اسمش میاد از جلوم رد می شه.
فقط یه رهگذریَم که از قضا چند میزان از ملودیِ زندگیم، آبی رنگ شده.