بنفشه‌ی وحشی

متمایل به قرمز

بنفشه‌ی وحشی

متمایل به قرمز

بنفشه‌ی وحشی

نت فالش:
من یک « نجات‌یابنده‌» م. روزهای زیادی دراز کشیدم کف اتاقم و شمردم تا بمیرم. همین باعث شد که بفهمم نجات‌ تخصص منه. هیچوقت نمی‌میرم.
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله‌م. الآن ولی واقعا پونزده ساله‌م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ویرایش دو: و هیفده‌سالم. ویرایش سه: واو. هیجده سالم. ویرایش چهار: نه. بزرگتر دیگه نه. ویرایش پنجم: ۲۰. ویرایش ششم: ۲۱ ویرایش هفتم:23] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می‌گم. قبلنا زودی تغییر می‌کردم، الآن فقط رنگ عوض می‌کنم.
موهام کاملاً سوخته‌ن، این‌قدر که دکلره و رنگ کردم. وقتی حالم خیلی خوبه، با آهنگ «خاطره‌های قبلی» بهتر می‌شم و وقتی که بده، بدتر.
روزی اون‌قدر جوان و سبک‌سر بودم که می‌گفتم « تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.»
بالاخره به دنیا عادت کردم و بزرگ شدم. دوباره شروع کردم به نوشتن که اثرات این عادت و بزرگ شدن رو از زندگیم پاک کنم. عکسی که گذاشتم مال وقتیه که 13 سالم بوده. اصلا باورم نمیشه یه روزی این شکلی بودم.

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۰۸/۱۶
    .
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۴/۰۸/۱۶
    .

تصادف

يكشنبه, ۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۷:۰۷ ب.ظ

امروز رفته بودم پایین که فتا و نون بخرم، دیدم مرکز خرید خیلی شلوغه و چندجا بزرگ نوشته‌ن که sinterklaas is jarig! یعنی تولد سنترکلاسه. این چندروز همه‌ چیز درباره سینترکلاسه و توی مرکز خرید کناری همیشه خودش و کوتوله‌هاش که قراره از توی شومینه بیان، می‌چرخن و به بچه‌ها شکلات می‌دن. شلوغه و باعث می‌شه منم دلم بخواد یه بچه پنج ساله باشم که با سینترکلاس عکس می‌گیره و شکلات می‌خوره. واقعا اینجا کشور بچه‌هاست، همه‌چیز برای بچه‌ها طراحی شده و کلی مناسبت و جشن دارن. 

این چندروز توی خونه تنهام. کاری هم ندارم به اون صورت. برای لایسنسم اپلای کرده‌م و منتظرم که جوابش بیاد و کارت اقامت امسالم هم نرسیده و در نتیجه هیچ کار خاصی ازم برنمیاد. خیلی غمگینم می‌کنه که کل روز رو در تنهایی می‌شینم پشت لپ‌تاپ و مستند می‌بینم و سرچ می‌کنم و دلیلی برای بیرون رفتن ندارم. دوستام برای کریسمس برگشته‌ن کشوراشون. من توی خونه می‌چرخم و اورثینک می‌کنم و وقتایی که خیلی می‌خوام از خونه بیرون برم، می‌رم همین مرکز خریده (کل این ماجراهایی که دارم تعریف می‌کنم یک هفته هم نشده البته چون من یکم کولی‌ام).

احساس غربت خیلی وقت‌ها گلومو می‌گیره. نه از جنس اینکه می‌خوام برگردم. از جنس اینکه به‌غیر از چندنفر، کسی نمی‌دونه من کجام. عصرها که می‌رم قدم بزنم آدم‌ها رو می‌بینم که به همدیگه برمی‌خورن و وایمیسن به حرف زدن و به این فکر می‌کنم که هیچ احتمالی وجود نداره من اینجا به کسی بربخورم که مدت‌هاست ندیدمش. نمی‌فهمم چرا این مسئله ناراحتم می‌کنه، شاید بخاطر اینه که بهم این حسو می‌ده که هر تغییری که توی زندگیم رخ بده رو یه طورایی باید خودم رقم بزنم. حالا شاید شما بپرسید مگه دیدن اتفاقی یه آدمی که قرار نبوده ببینی یا رخ دادن یه اتفاق تصادفی چه تغییری توی زندگیت ایجاد می‌کنه؟ باید بگم نمی‌دونم. دست خودم نیست. هنوز دختربچه‌ای در من هست که به جادو اعتقاد داره و به قسمت و تصادف و این حرف‌ها. من یه‌جورایی همیشه فکر می‌کردم زندگی من رو جادو و تصادف قراره بی‌نظیر بکنه و الان که اینجام و هیچ تصادفی رخ نمی‌ده و همه‌چیز برنامه‌ریزی شده‌ست و خبر از هیچ جادویی نیست، می‌ترسم. نمی‌دونم چطور بگم، اما هنوز منتظرم کسی چیزی رو در من روشن کنه و چیزی راهی رو به من نشون بده. تهران حس نقش اصلی بودن رو داشتم، اینجا یه وقتایی حس می‌کنم سیاهی‌لشکرم و شاید نویسنده این داستان برای مشخص کردن و جالب‌ کردن قصه من اصلا وقت نذاشته. 

می‌رم زبان بخونم.

۰۳ آذر ۰۴ ، ۱۹:۰۷
نت فالش

قحط الرجال

دوشنبه, ۲۷ آبان ۱۴۰۴، ۰۲:۲۷ ب.ظ

کتاب پیر پرنیان‌اندیش رو می‌خونم این روزها. یک جاش سایه از قول مهرداد بهار نقل می‌کنه که «درسم که تموم بشه از لندن برنمی‌گردم ایران، می‌رم افغانستان. هیچکس هم نمی‌تونه ملامتم کنه که برای ناز و نعمت کشورم رو ترک کردم.» مثلا نمی‌گفت می‌رم آمریکا که از فلان موقعیت مادی استفاده کنم. می‌گفت می‌رم جایی که ایران نباشه و موقعیت مادی بهتری هم نمی‌خوام. 

خیلی تکان‌دهنده بود به‌نظرم. رابطه پسر ملک‌الشعرا با ایران خیلی تکان‌دهنده بود و این چقدر برام جالب بود که در اون زمان این مسئله که تو برای ناز و نعمت کشورت رو ترک کرده باشی موضوعی برای شماتت بوده. گویی معشوقت رو به هوای یک معشوق زیباتر و مرفه‌تر ترک کرده باشی. الان چی؟

الان خیلی چیزها عوض شده. کل اون کتاب درباره آدم‌های مهمه. نه لزوما آدم‌های «تاثیرگذار». آدم‌های که به خودی خودشون مهم بودن، وقتی روشون زوم می‌کردی سواد و فکر و اندیشه خودشون رو داشتن و لزوما کپی هم نبودن:‌من یاد سمفونی می‌افتم وقتی به اون دوره نگاه می‌کنم. الان چطور؟ الان قحط الرجاله آقا. سایه از چیزها و ارزش‌ها و اخلاق‌ها و نُرم‌هایی حرف می‌زنه که الان کاملا منقرض شدن. الان همه‌چی یه کپی پلاستیکیه. به‌نظرم بخشیش بخاطر ج.ا می‌تونه باشه و بخشی هم روح زمانه مدرنه. اینجا هم همینه. انگار هیچکس مغز خودش رو نداره. همه از یه مغز مشترک که روی کلاود آپلود شده استفاده می‌کنن.

یادداشت دیگه‌م روی این کتاب اینه که خیلی اذیتم می‌کنه که سایه اینقدر سکسیسته. دست خودم نیست، حتی از پیرمرد متولد ۱۳۰۶ هم ناراحت می‌شم.  عصبیم می‌کنه. حتی کسایی که باهاش مصاحبه می‌کنن هم توی سوال‌هاشون و واکنش‌هاشون سکسیست بودن و ارتجاعی بودن هست و حتی بت‌پرستی سنتی ایرانی‌ها. هم برام کتاب جالبیه، هم حالمو بهم می‌زنه. خوب شد من هیچوقت ادبیات نخوندم. طاقت اون دانشکده رو دیگه نداشتم. نمی‌دونم چرا حیطه ادبیات اینقدر ارتجاعیه. 

۲۷ آبان ۰۴ ، ۱۴:۲۷
نت فالش

در جستجوی ابهام

جمعه, ۲۴ آبان ۱۴۰۴، ۰۱:۴۴ ق.ظ

متوجه شدم که خیلی می‌ترسم. خیلی زیاد. 

هفته پیش یک قرارداد پاره‌وقت امضا کردم و به زودی هم یکی دیگه امضا می‌کنم، اینترنشیپم هم رو به اتمامه، یعنی بخش آموزشی Intensiveش تموم شده و فقط مراجع‌ها موندن. نمی‌دونم. اصلا نمی‌خوام راجع‌به این چیزا حرف بزنم. نمی‌خوام روانشناس بشم ولی انگار دارم می‌شم.

من خیلی می‌ترسم. سنم داره زیاد و زیادتر می‌شه. زندگیم داره مشخص و مشخص‌تر می‌شه. این خیلی برام ترسناکه. وقتی کودکیم یک زندگی صاف سفید هیجان‌انگیز پیش رومون هست. مثلا توی عکسی که توی بیوم گذاشتم واقعا یه آدم پر از امید بودم که اصلا معلوم نبود آینده‌ش چی می‌شه:‌ از هاستل داشتن توی پرو تا کار کردن توی دفتر یک وکیل خوب توی نیویورک جزو احتمالات آینده‌ش بود. الان؟ هیچی. همه‌چیز نرماله و زندگیم Figured out شده تا حدی و اگر تکون عجیب و غریبی نخورم، با یه واریانسی حالا، می‌دونم توی چه حالت و چه زندگی‌ای می‌میرم. خوشحالم نمی‌کنه. می‌ترسم. من یه بار زندگی می‌کنم و آیا این یک بار رو فقط قراره روانشناس باشم و توی این رابطه و زندگی؟ نه که ازش خوشم نیاد، خود این مسئله که فقط قراره اینجا باشم می‌ترسوندم. پس کی یه بازیگر تئاترهای دست چندم توی اسکندریه بشم؟ هیچوقت؟ وای. اینه که هرچی زندگیم بیش‌تر روی روال درستش میفته و بیشتر «Feels right»، من بیش‌تر می‌ترسم. یه وقتایی فکر می‌کنم همه چیزو بذارم پشت سرم و فرار کنم ایران. اونجا دوباره با ابهام و احتمالات و اپلای برای هزارتا رشته با هزارتا آینده متفاوت مواجه بشم. 

نمی‌دونم حرفام چقدر معنی می‌دن. یه بخشی از ذات سن و سالی که توش هستیم هم اینه که همه یه جورایی از جایی که هستن ناراضین. اگه تکلیفت مشخص نباشه ناراحتی که چرا مشخص نیست و سنت داره زیاد می‌شه، اگه مشخص باشه ناراحتی که چرا مشخصه و سنت داره زیاد می‌شه. 

دارم جد‌ی‌تر و در کنار همه کارهام و اینترشیپم داچ یاد می‌گیرم و خیلی خوشحالم. یه مدتی آلمانیم از داچم بهتر شده بود و این خیلی ناراحتم می‌کرد چون من اصلا آلمانی دوست ندارم، داچ دوست دارم. آلمانی رو بیش‌تر تو محیط (=مسافرت) شنیده بودم اما. توی هلند همه انگلیسی صحبت می‌کنن. 

هفته پیش بارسلونا بودیم و می‌تونم بگم بهترین شهری بوده از اروپا که تا حالا رفتم. سال‌ها پیش اسپانیایی یاد گرفته بودم و هرگز فکر نمی‌کردم چیزی یادم مونده باشه یا اصلا بتونم توی کاتالونیا باهاش ارتباط برقرار کنم (چون زبان اصلیشون کاتالانه و حتی یک مدرسه هم ندارن که به اسپانیایی تدریس بشه) اما خب به طرز شگفت‌آوری هنوز به حد کفایت یادم بود و اونها هم خوب اسپانیول صحبت می‌کردن. یادمه چندوقت پیش یک کتاب خونده بودم از حسین باستانی به اسم «روزهای کاتالونیا» که در اون با خانمش به خاطر یک دوره زبان فارسی میان کاتالونیا و توصیف‌های خیلی عجیب و غریبی از این شهر کرده بود. طور عجیبی این شهر رو دیده بود که من ندیدمش. راستش یه طورایی انگار رفته بود فضا و داشت یه سری آدم فضایی رو با عینک ایرانیش توصیف می‌کرد. وقتی اونجا بودم و یه جاهایی یاد کتاب حسین باستانی می‌افتادم، شرم دست دوم بهم دست می‌داد. خیلی ذهن عجیبی داشت در مواجهه با «خارج».

دوست دارم به زودی یه دوره au pair یا یه همچین چیزی برم سمت اسپانیا که زبانش برام تثبیت بشه، چون هم دوستش دارم و هم ناراحت می‌شم که یه زبانی بلدم که درواقع دیگه بلدش نیستم. می‌خوام بازم پیشرفت کنم توش و برم توی سطحی که بودم. راستی، به‌عنوان یک مهاجر در اروپای شمالی باید بگم که این خیلی حس خوبی داشت که توی توریستی‌ترین قسمت‌های شهر هم وقتی چهره ما رو می‌دیدن «hello» رو به «Hola» تبدیل می‌کردن. اینجا دقیقا برعکسه و اونجا حسش خوب بود، اینکه توی سطح اول ارتباطی بیگانه‌انگاری نمی‌شی لذت‌بخش بود. این روزا خیلی فکر می‌کنم که با وجود عشق عمیقم به اروپا، شاید بخشی از داستان زندگی من هم در آمریکا نوشته شده باشه. نمی‌دونم. یا اینجا یا آمریکا یا کانادا. البته وقتی که می‌گم کانادا همه بخاطر وضعیت کاری و اقتصادی این روزهاش مسخره‌م می‌کنن، اما من همیشه یه حس مثبتی نسبت بهش داشته‌م. شاید سال بعد که پولامو جمع کردم یه سر برم کانادا و از نزدیک ببینم اون چیزی هست که همیشه فکر می‌کردم یا نه: آخ جون. شروع کردم به نوشتن و الان اقلا یک ابهام دیگه به زندگیم اضافه کردم. 

۲۴ آبان ۰۴ ، ۰۱:۴۴
نت فالش

.

پنجشنبه, ۱۶ آبان ۱۴۰۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ

آخر هفته گذشته رفته بودیم مهمونی هالووین. کلی نفر بودیم که از جاهای مختلف اروپا اومده بودیم که هالووین رو توی عجیب‌ترین شهر دنیا جشن بگیریم و توی یه خونه کوچیک جمع شده بودیم. خیلی لذت‌بخش بود. شبیه وقتایی بود که آدم با خانواده می‌ره شهرهای دیگه عروسی، همه آدم‌های رندوم توی یه خونه جمعن و چندروز قبلش دغدغه همه لباس و آرایش و این‌هاست. من عروس مرده شده بودم و  وقتی توی روف‌گاردنی که کلاب توش بود ایستاده بودم یه فروشنده کوکایین صدام کرد سیندرلا. اون شب تنها شبی بود که با خیال راحت توی این شهر رفتم کلابی که می‌دونم ایرانی‌ها زیاد می‌رن، چون گریم سنگین داشتم و کسی نمیتونست من رو بشناسه. دیشب داشتم پیاده‌روی می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم که دارم مثل جاسوس‌ها زندگی می‌کنم، از اسمم و شناخته شدن فراریم. 

دارم فکر می‌کنم ارتباطم رو با ایرانی‌ها کم کنم. من از وقتی اومدم خیلی نسبت به اینکه اکثریت اطرافیانم رو ایرانی‌ها تشکیل بدن گشوده بودم و دوست داشتم، اما الان به نقطه‌ای رسیدم که به نظرم باید دوربرگردون رو دور بزنم، به غیر از دوست‌های عزیز مطمئنم که حسابشون جداست. دیروز داشتم فکر می‌کردم که خسته شدم از اینکه توی آمستردام هم دارم همون حرص‌هایی رو می‌خورم که توی تهران هم می‌خوردم. به صورت رندوم روی هرکسی دست می‌ذاری به احتمال بالایی یا هموفوبه، یا نژادپرسته (رایج‌تر از چیزی که فکرشو می‌کنین)، یا ضدزنه، یا دیگه حداقل واژه «چپول» از دهنش نمی‌افته. خسته‌م. مهاجرت کردم که با اینا نباشم، الان توی جمع‌ها بهم می‌گن «وسواس اخلاقی» دارم وقتی با آدم‌ها دعوا می‌کنم که نباید به هندی‌ها گفت کثیف. دلم می‌خواد زبان خونه رو عوض کنیم اصلا. اینستاگرام که ندارم، دوست دارم توییترم هم بره تایملاین داچ یا انگلیسی‌زبان. خسته و آزرده‌ام. این جامعه و این زبان و همه‌چیزش برام سرشار از تروماست، اما چه می‌شه کرد؟ 

ارتباطم با مامان و بابا خیلی کمرنگ شده. الان که ازشون دورم خشم‌ها و زخم‌هام دارن بیش‌تر تبدیل به هیجان می‌شن و برام سخته باهاشون ارتباط برقرار کنم، علاوه بر این مدیریت کردن دلتنگیم هم برام خیلی دشواره. نمی‌تونم هرلحظه دلتنگی پشت ویدیوکال رو تحمل کنم. دیشب خواب دیدم حال مامانم خیلی بده. حال منم الان خوب نیست. نمی‌دونم. هزارتیکه‌م و یه سری تیکه‌هام هم هنوز توی اون خونه‌ست. بهشون پیام دادم.

زندگیم روی هواست و دارم به صورت Intensive و تمام‌وقت این اینترنشیپی رو می‌رم که احتمالا هیچ ته و اینایی نداره. حتی نمی‌خوام توی این حیطه کارم رو ادامه بدم. فقط دارم می‌رم. یه کار تخصصی پاره‌وقت هم پیدا کردم ولی واقعا خیلی دیره دیگه. متاسفم. کاش همه‌چیز کمی با من مهربون‌تر بود و کمی راحت‌تر اتفاق میفتاد. هنوز با ریتم زندگیم کنار نیومده‌م اصلا. 

۱۶ آبان ۰۴ ، ۱۶:۲۹
نت فالش

دنیا

شنبه, ۴ آبان ۱۴۰۴، ۰۳:۵۴ ق.ظ

امروز یه اتفاق خیلی وحشتناکی برام افتاد. راهمو تو دنیا گم کرده‌م. 

الان زندگیم توی یه حالتی قرار گرفته که نمی‌فهمم اگر یک فیلم بود، آیا این اون قسمتی بود که شخصیت اصلی پافشاری و پشتکار بی‌نظیری برای رسیدن به خواسته‌هاش نشون می‌داد و بعد از چندسیزن بر تمام سختی‌ها پیروز می‌شد یا اینکه اونجاست که شخصیته بالاخره می‌فهمه این یک نشانه از طرف جهانه که نباید ادامه بده و باید راهشو غوض کنه و انعطاف‌پذیری بی‌مانندش رو به نمایش می‌ذاره. باگ قضیه هم اینه که فرق مورد اول و دوم رو فقط می‌شه با دونستن آخر داستان تشخیص داد. 

بچه که بودم فکر می‌کردم هزار نقش برای گرفتن وجود داره و بین اینکه نقش من کدوم یکی باشه بیشتر بهم خوش می‌گذره و تاثیرگذارتر هستم شک داشتم. الان فکر می‌کنم چقدر عجیبه که دنیا بهم حتی یک نقش هم نمی‌ده. امروز در حالی که داشتم به «نه»های رگباری روزانه‌م به‌عنوان یک دختر خاورمیانه‌ای طبقه متوسط فکر می‌کردم، چشمامو بسته بودم که اشک نیاد پایین. اشک مسخره از دوطرف پلک‌هام فشار می‌آورد و دیگه نمی‌تونستم بسته نگهش دارم. چشمامو باز کردم و دیدم که اتوبوس توی یه ایستگاهی نگه داشته و تبلیغات ایستگاه یه دختر داچ تقریبا هم‌سن و سال ماهاست که برای انتخابات پارلمان کاندید شده، و رودخونه روی صورتم راه افتاد. منم می‌خواستم اونجا باشم. منم اگه زندگی یه کوچولو بیشتر باهام راه میومد می‌تونستم همچین جاهایی باشم. یه کم. 

ولی خب، روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و گریه می‌کردم. 

امروز به معنی اون تصویر و به پاراگراف اول این نوشته اینقدر فکر کردم و اینقدر گریه کردم که احساس می‌کنم سرم هزارکیلوئه. 

۰۴ آبان ۰۴ ، ۰۳:۵۴
نت فالش

گزارش

چهارشنبه, ۱ آبان ۱۴۰۴، ۰۲:۵۱ ب.ظ

رفتم مصاحبه. کل اون ۲۴ ساعت داشتم سکته می‌کردم و مصاحبه هم کلی دور بود (تقریبا ۲ ساعت توی راه بودم). شب قبلش داشتم با blahblahcar برمی‌گشتم خونه (دلایل رندومی که من عاشق این قاره‌م) و سوار ماشین یه دختر خیلی جالب شدم. دختره ناشر و نویسنده بود و توی یک دفتر حقوقی هم کار می‌کرد و هندو بود. نمی‌دونم.. من هیچوقت به هندو بودن به‌عنوان یک دین نگاه نکرده بودم بخاطر همین خیلی جالب بود. بعد چون اینجا به دنیا اومده بود (ریشه‌های سورینامی و هندی داشت) خیلی برام تجربه‌ش بعنوان یک داچ غیرداچ جالب و ناراحت‌کننده بود. می‌گفت آدما ازم می‌پرسن از کجا میای و وقتی من می گم از همینجا می‌گن نه، واقعا از کجا میای. بعد هم کلی توی راه حرف زدیم و پیشنهادش این بود که روی کامیپنیکیشن غیر زبانی تمرکز کن، مثلا سبز بپوش (به نشانه گرین فلگ) و قبل رفتن به مصاحبه یه قهوه گرم توی دست راستت بگیر که وقتی دست می‌دی دستت گرم باشه چون پژوهش‌ها نشون داده موثره. بله من خیلی از شدت استرس دسپرت بودم اون روز. 

از دفتر مصاحبه اومدم بیرون و می‌دونستم که بهترین خودم رو به نمایش گذاشتم، چیزهایی هستن که از من کاری براشون برنمیاد. خب داچ بلد نیستم که نیستم. مامانم هلندی بوده یا بابام؟ یاد می‌گیرم دیگه. تجربه کاری ندارم که ندارم. هرکسی یه زمانی فارغ‌التحصیل می‌شه دیگه. نمی‌تونم که زودتر به دنیا بیام. این بود که برای اولین بار توی زندگیم اصلا دیگه برام مهم نبود نتیجه‌ش چی می‌شه. 

شهرزاد اینجا پیش من زندگی می‌کنه و از وقتی اومده زندگیم خیلی قشنگ‌تر شده. رنگ گرفته و تحمل خیلی چیزا آسون‌تره و خیلی چیزا هم خوشگل‌تره. حتی خونه. یکی از بهترین تصمیم‌هایی که توی شیش ماه اخیر گرفتم همینه که با هم هم‌خونه شدیم. کلا همخونه شدن از زندگی تنها خیلی بهتر خوش می‌گذره، این رو با مثال برلین هم فهمیدیم. دیشب داشت می‌گفت من از وقتی اومدم فهمیدم شما وارد یه مرحله دیگه‌ای از زندگیتون شدید و آتنا دیگه تبدیل به یک زن بالغ شده. و این منو خیلی ترسوند. الان که می‌نویسمش هم خیلی ترسیدم: چطوری ممکنه؟ خیلی زود گذشت و من فقط ۲۳ سالمه :)) ولی واقعا دیگه حوصله‌م به خیلی از کارهای رایج جوون‌ها (!) نمی‌کشه. می‌خوام برم قایق‌سوار کنم پشت خونه. ولی می‌دونم این جمله خیلی خیلی دلم رو خالی کرد و قراره به زودی یه کار احمقانه بزرگ بکنم که نشون بدم اشتباه می‌کنه. ولی فعلا که حتی گوشی هوشمندم گذاشتم کنار و یه گوشی دکمه‌ای استفاده می‌کنم که ظرفیت تمرکزیم برگرده: کاری که برای اثبات جوان بودن باید بکنی.

 

الان روز سومه که اینجا می‌رم اینترشیپ و واقعا دارم کلی چیز یاد می‌گیرم. خیلی پرفشاره اما احساس می‌کنم بهترین اتفاقی بود که می تونست برام بیفته: تراپی دادن به انگلیسی همیشه برام خیلی ترسناک بوده و یواش‌یواش دارم نسبت بهش حس بهتری پیدا می‌کنم.  

دوست ندارم متن های این وبلاگ اینقدر گزارشی باشه اما وقت هم نمی‌کنم که بیش‌تر نظراتم رو صیقل بدم و خودم و نظراتم رو تحلیل کنم: فعلا خیلی کار دارم. 

۰۱ آبان ۰۴ ، ۱۴:۵۱
نت فالش

روزانه

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۴، ۰۲:۴۸ ب.ظ

دیروز با یه دوست جدیدم رفته بودیم برلین رو بگردیم. جمعه مصاحبه کاری خیلی مهمی دارم. اینقدر برای تخصص من اینجا کار کمه که اصلا پوزیشن هم گیر نمیاد چه برسه به مصاحبه و اگر آدم اونو خراب کنه دیگه واقعا باید مدت‌ها منتظر بشینه. استرس داشتم و دارم و بخاطر همین دیگه تصمیم گرفتم این چندروز رو اپلای نکنم و فقط بچرخم تا اینکه فردا برگردم هلند. دوست جدیدم خیلی نازه، اسمش شادیه و از روز اولی که دیدمش انگار سال‌ها می‌شناختمش. 

رفتیم گشتیم و اون یه محله رو بهم معرفی کرد که از ما خیلی دور بود (برلین شرقی) ولی واقعا شبیه به سنایی بود. خیلی جالبه، برلینی‌ها وقتی می‌خوان نشون بدن که خیلی چپ و روشنفکرن حتی با خودشون هم انگلیسی حرف می‌زنن. خیلی برلین به دلم می‌شینه، اما گمونم جایی نیست که بخوام توش زندگی کنم. البته کار هم برام نیست. خیلی شبیه تهرانه، دوست‌داشتنی و ناامن و غمگین. فکر می‌کنم که دوز مواد مخدر رو توش بالا بردن البته و یه اتفاقی افتاده زیر پوست شهر. چندوقته که بی‌خانمان‌هاش ترسناک‌ترن. پریشب یکیشون بهم حمله کرد که بهم دست بزنه و دیروز هم یکیشونو دیدم که داشت توی خیابون راه می‌رفت و از کنار سطل آشغالی‌ها شیشه‌های الکلو برمی‌داشت و با عربده می‌کوبید روی زمین که پودر بشن. اگر کنارش می‌ایستادی، ممکن بود کور بشی. ایناش منو می‌ترسونه. حالا برای من هم که کار نیست. اما سناییش قشنگ بود. بعد هم که داشتیم از توی خیابون رد می‌شدیم یه در رندوم دیدیم که باز بود و با اصرار من رفتیم توش (بدترین کاری که می‌شه توی این برلینی که توصیف کردم، کرد) و به یه آب‌انبار قدیمی رسیدیم که خیلی قشنگ بود و یه خانمه توش بود که فکر کرد ما جزو گروه رقصی هستیم که قراره اونجا عصری پروفورمنس اجرا کنه. 

دیروز راجع‌به این حرف زدیم که چرا هیچی بعد از مهاجرت خوشحالمون نمی‌کنه. هر مرحله‌ای که توی زندگی داریم تند و تند پشت سر می‌ذاریم دیگه جالب و افتخارانگیز و هیجان‌انگیز نیست، انگار فقط داریم می‌ریم جلو. مثلا هیچکدوممون دوست نداریم بریم پاریس. مثلا اونقدرا از پیدا کردن کار و اینترنشیپ و پول درآوردن و سفر رفتن و اینا خوشحال نمی‌شیم. 

من معتقد بودم که مهاجرت اینقدر سخته و آدم اینقدر چیزهای مهمی رو پشت سر می‌ذاره که دیگه هرچی دنیا بهش بده براش کمه. با خودش یه ترازو حمل می‌کنه، یه طرف هرچی از دست داده رو می‌ذاره و یه طرف آفر شغل خوب رو. بعد اینطوریه که وا، معلومه که باید این شغلو بهم می دادن. پس چی؟ و دیگه خوشحال نمی‌شه، انگار از دنیا خیلی بیش‌تر از اینا طلب داره. من داداشمو شیش ماهه ندیدم و توی ترس جنگ کنارش نبودم، معلومه که بهترین شغل دنیارم بهم بدن هنوز کمه. چی با تجربه اینکه بعد ۶ ماه برادرت رو ببینی که پنج سانت قد کشیده و بزرگ شده و تو نبودی برابری می‌کنه؟ هیچی. 

 

اما از همه اینا فراتر، دو سه شبیه که با خودم فکر می‌کنم خیلی پریویلجدیم. علیرضا و عرفان اینجا همخونه شدن و یه خونه خیلی خوشگل توی یکی از محله‌های خوب مرکزی گرفتن. خونه‌ای که روی زمینش لچک ترنج پهن کردیم و زیر تلویزیونش، ترمه. خونه‌ای که همونطور که من همیشه آرزوشو داشتم پرده‌هاش سفید و از حریرن. پریشب نشسته بودیم توی هال، یه باد خنکی می‌زد توی خونه، عرفان کف زمین نشسته بود و کار می‌کرد، علیرضا روی زمین نشسته بود و توی گوشیش می‌چرخید و توییت‌های بانمک رو برامون می‌خوند، و من نشسته بودم روی مبل با یه پتو روی پاهام و داشتم برای بار هزارم «حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد» می‌خوندم. احساس کردم خیلی خوشبختم. هرکسی شانس اینو نداره که با دوست صمیمی و دوست پسرش مهاجرت کنه و اینقدر شرایط زندگی براشون مساعد باشه که بتونن بشینن توی هال و به قول این خارجیا صرفا «هنگ اوت» کنن. بعدم پاشدم و تخته نرد رو آوردم پایین و پرسیدم که میاید بازی؟

وقتی بریم هلند، دلم برای این شب‌ها و این فضا خیلی تنگ می‌شه. خیلی. 

 

+ راستی دیروز آفر اینترنشیپ رو گرفتم. فعلا باید قرارداد رو امضا کنم و خوبیش اینه که فولی ریموته با یه خیریه توی انگلیس. بدیش هم اینه که سه ماهه‌ست و پول نمی‌دن و ممکنه وسطش کار پیدا کنم و بمونم بین تعهدم و اون کاره. ولی خب حالا کی می‌دونه آینده چی می‌شه؟

وااااقعا هیچکس. 

۲۴ مهر ۰۴ ، ۱۴:۴۸
نت فالش

از برلین و شغل

دوشنبه, ۲۲ مهر ۱۴۰۴، ۰۵:۳۴ ب.ظ

مهاجر بودن هم عالم عجیبیه. انگار چندتا شخصیت داری. یک هفته پیش داشتیم با شهرزاد از بلاهایی که جامعه مردسالار سر زنان bold و شلوغش میاره حرف می‌زدیم و من اینطوری بودم که به هیچ وجه برنمی‌گردم. اصلا. حتی دلم نمی‌خواد سفر برم ایران.

الان توی دلم رخت چنگ می‌زنن و دارم آرزو می‌کنم کاش الان خونه‌مون بودم، تهران. الان خونه‌مون بودم، کنار مامانم و داداشم و عصر هم مهسا میومد می‌رفتیم بیرون. کجا میرفتیم؟ نمی‌دونم. دلم برای همه‌جا حسابی تنگه.

برلین یه خیابون یا محله داره به اسم شارلوتنبرگ. اکثر مکان‌های فرهنگی ایرانی اونجان و اصلا اون خیابون دلیل اصلی‌ایه که من برلینو خیلی دوست دارم. مثلا خانه هدایت هم اونجاست. دیروز رفته بودیم اونجا و صندلی من رو به بیرون بود و می‌تونستم از پشت قاب پنجره، پنجره‌ای که قطرات ریز بارون یکم تارش کرده بودن، برگ‌های قرمز و نارنجی اکتبر رو ببینم. بعد دلم واسه تهران تنگ شد. خیلی تنگ شد. هوای دیروز هوای تهران چندسال اخیر نبود، هوای تهران قبل از ۹۸ بود. نمی‌دونم واقعا ۹۸ چرا اینقدر برای همه یه نقطه مهم تاریخ زندگیشونه. حتی نمی‌دونم برای خودم چرا زندگی به قبل و بعد ۹۸ تقسیم شده، قبلش انگار همه‌چیز نوستالژیک و قشنگ بوده. برای همه هم همینطوره. خیلی جالبه. چه می‌دونم. بهرحال برلین یه حالت ابزوردی داره. انگار همیشه داری توی داستان‌های کوتاه مدرن ایرانی که شخصیتش حسابی سیگاریه و جای صبحانه قهوه می‌خوره زندگی می‌کنی. انتشارات گردون یه کتاب منتشر کرده به اسم داستان برلین ۴ یا یه همچین چیزی و توش داستان‌های کوتاهی رو آورده که لوکیشنشون برلینه. واقعا آدم حس می‌کنه همه‌ش رو یکی از اوناست. 

شدیدا دنبال کار می‌گردم. می‌خوام وقتی این آخر هفته برگشتم خونه گوشی نوکیامو دربیارم و کلا یه مدتی دیتاکس گوشی هوشمند کنم. احساس می‌کنم همه‌چیز زندگی کمرنگ شده و کلا هیچی نمی‌فهمم ازش و یکی از دلیلاشم همین استفاده زیادم از اینترنت و گوشی هوشمنده. نفهمیدم چطور معتادش شدم. 

شدیدا دنبال کار می‌گردم و هنوز باورم نمی‌شه که من قرار نیست دنیا رو عوض کنم. همه‌چیز زندگیم خیلی معمولی شد و دنبال یه شغل معمولی هم هستم که یا هیچ تاثیری نذارم یا دیگه در نهایت یه تاثیر معمولی بذارم. 

امروز اولین روزیه که طی ده روز گذشته آفتاب رو دیدم.

 

۰ نظر ۲۲ مهر ۰۴ ، ۱۷:۳۴
نت فالش