بنفشه‌ی وحشی

متمایل به قرمز

بنفشه‌ی وحشی

متمایل به قرمز

بنفشه‌ی وحشی

نت فالش:
من یک « نجات‌یابنده‌» م. روزهای زیادی دراز کشیدم کف اتاقم و شمردم تا بمیرم. همین باعث شد که بفهمم نجات‌ تخصص منه. هیچوقت نمی‌میرم.
ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده ساله‌م. الآن ولی واقعا پونزده ساله‌م. [ ویرایش: شونزده‌سالم شد. ویرایش دو: و هیفده‌سالم. ویرایش سه: واو. هیجده سالم. ویرایش چهار: نه. بزرگتر دیگه نه. ویرایش پنجم: ۲۰. ویرایش ششم: ۲۱ ویرایش هفتم:23] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد می‌گم. قبلنا زودی تغییر می‌کردم، الآن فقط رنگ عوض می‌کنم.
موهام کاملاً سوخته‌ن، این‌قدر که دکلره و رنگ کردم. وقتی حالم خیلی خوبه، با آهنگ «خاطره‌های قبلی» بهتر می‌شم و وقتی که بده، بدتر.
روزی اون‌قدر جوان و سبک‌سر بودم که می‌گفتم « تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.»
بالاخره به دنیا عادت کردم و بزرگ شدم. دوباره شروع کردم به نوشتن که اثرات این عادت و بزرگ شدن رو از زندگیم پاک کنم. عکسی که گذاشتم مال وقتیه که 13 سالم بوده. اصلا باورم نمیشه یه روزی این شکلی بودم.

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۴/۰۸/۱۶
    .
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۰۴/۰۸/۱۶
    .

۱ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است

تعطیلات

يكشنبه, ۸ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۵۳ ب.ظ

خیلی برای تعطیلات سال نو ذوق داشتم. احساس می‌کردم می‌تونم حسابی ازش استفاده کنم، چون در حد مرگ خسته بودم. منتهی یه سری اتفاق مسخره باعث شد که بعد از نزدیک یک هفته از شروع تعطیلاتم، تازه امروز برای اولین بار احساس کنم که دارم استراحت می‌کنم. 

اول رفتیم برلین و به خودمون اومدیم و دیدیم که داریم یه مهمونی بزرگ یلدا رو میزبانی می‌کنیم. من هیچوقت خودمو اصلا همچین مدل آدمی ندیده بودم، اما داینامیک‌های دورم و فضای آدم‌ها و حتی وضعیت زندگی خودم هم باعث می‌شه یکم زودتر وارد نقشی بشم که براش آمادگی ندارم. مهمونی خیلی استرس‌آوری بود و حقیقتش برای من دشوارترین بخشش این بود که کارها رو انجام بدم، به همون شیوه خودم که متوجه شدم خیلی سخته دربارش به کس دیگری اعتماد کنم، اما همزمان شبیه به زن‌های خانه هم نباشم که کل مدت مهمونی توی آشپزخونه‌ن. یعنی بذارم بقیه هم کار کنن و یکم شل کنم. برای من کار کردن در راستای همون مسئولیت‌پذیری مریض خودمه، اما توی مسائلی مثل اون شب نمود بیرونیش مثل زنی شبیه مادرهامونه. چالشش برام اینه. توی این مرحله از زندگیم، دارم خطم رو با مامانم مشخص می‌کنم. هرچی بزرگتر می‌شم شباهت‌های بیشتری بهش پیدا می‌کنم و می‌ترسم و بدم میاد، اما گاهی راهی که باید برم از مسیر اون رد می‌شه.

بهرحال، به نظرم جشن یلدا زیباترین جشن ایرانیه. آروم و زیبا و پر از شعره و ماهیتش «لذت» ه، نه «عشق و حال». نمی‌دونم چطوری باید بگم. از نظر حس و حال، خیلی شبیه به کریسمسه برام. اون مدل آروم و قشنگ کریسمس مارکت‌ها، اون شام کریسمس آرومی که با دوستات می‌خوری و توش زندگی قشنگه، اون موسیقی‌های ملایمی که از همه‌جا پخش می‌شه. خیلی خوشحال و آرومم می‌کنه.

بعدش رفتیم پراگ، جایی که من از سرما توش گریه کردم. اینقدر سرد بود که کل برنامه سنگین و فشرده گشتن مکان‌های تاریخی و فرهنگی و طبیعی رو گذاشتم کنار و فقط بارهاشو گشتیم. حتما یک بار دیگه باید بریم پراگ. از اون شهرهای محشریه که زیر پوستش خبرهای خاصی هست و آدم آرزو می‌کنه کاش یه ترم اراسموس اومده بود اینجا. این مسئله هم منو بهم می‌ریزه شخصا: انرژی جوانی و هیجان‌طلبی و ماجراجوی جوان‌های زیادی در سن ۱۸ سالگی تبدیل می‌شه به یه ترم اراسموس در پراگ، منتها برای من و بسیاری دیگر از آدم‌های مثل من تبدیل شد به بدبختی و آبجوهای دست‌ساز توی بطری‌های سنیچ وسط خیابون‌های خلوت سعادت‌آباد با یک سری آدم مریض. به نظرم جز آخوند و جز جامعه کثافت ایران این تقصیر کس دیگری نیست. 

الان هم اومدیم مونیخ. بایرن عزیز من. بایرن دوست‌داشتنی و امن و خوشحال من. بایرن زیبا و مونیخ آشنا و بیرگارتن‌های بی‌نظیرش. این فرهنگ و این منطقه همیشه برای من چیزهای جدید برای عرضه داره و حسابش از بقیه آلمان برام جداست. تو چشم من بقیه آلمان خیلی خالیه: مثل خیلی جاهای دیگه اروپا. خالی از فرهنگ منطقه و خالی از جذابیت‌های خاص خودشون. انگار بیش‌تر شهرهای اروپا یک‌سری کپی از روی همدیگه‌ن. اما یه سری جاها فرق دارن. اینجا هم فرق داره. بالاخره آرومم. 

 

+هنوز نمی‌تونم تصمیم بگیرم که باید اینجا بنویسم یا توی دفترم و برای خودم. به نظرم توی دفتر بهتره. 

۰۸ دی ۰۴ ، ۱۴:۵۳
نت فالش